عجیب ، نابهنجار و درک اندک ما – نقل هایی از آلن دوباتن

قبل از اینکه شروع کنم به گفتن اصل ماجرا بگذارید بگویم که متنفرم از حرف گنده زدن و عمل کوچک کردن. متنفرم از ادای فرهیخته بودن. آنچه اینجا میخواهم بگویم حسی است که چند وقتی است زیاد به سراغم آمده و در روزهای اخیر به کرات به من یاداوری می شود.

  • در استخرم که می بینم دوستانم شروع کرده اند به خندیدن و بلند بلند داد زدن که: قایق موتوریه؟ نه جته. نه … . برمی گردم و نگاه می کنم، پسر نوجوانی را می بینم که با بدن ترکه ای خودش مشغول تقلا کردن است و با دست و پا زدن از جان مایه گذاشتن خودش را در آب به جلو می کشاند. به دیوار انتهایی که می رسد پاهایش را می گذارد روی زمین و سرش را بالا می آورد و به زور نفس ها را قورت می دهد. صورتش سرخ شده. موهای کوتاه و صورت استخوانی. پسر بدون توجه به تمسخر دوستان من دوباره عرض استخر را می پیماید و تقلا می کند و به دیوار روبرویی می رسد. در همین چند دقیقه که من و دوستانم با شکم های ورم کرده مشغول تمسخر پسر بودیم، او دوبار عرض استخر را شنا می کند. وقتی به کناره استخر می رسد به قسمت کم عمق نگاه می کند و به دوستش دستی تکان می دهد و خنده ای نثارش می کند.
  • با همکارانم نشسته ام دور میز نهار که بحث می رسد به اسم. همکارم می گوید: مثلا من نمیدونم واقعا با چه عقلی اسم بچه خودشان را گذاشته اند احترام یا محترم. یعنی چه؟ نگاهش میکنم و چند دقیقه ای صبر میکنم تلاش میکنم هیچ نگویم اما دلم اینبار طاقت نمی آورد و چیزی میگویم که خودش را جمع می کند.
  • با برادران و خانواده ام نشسته ام وصحبت می رسد به شیوه لباس پوشیدن فلانی در مراسم عروسی چند شب قبل و صحبت می شود از سیبیل آن یکی و شیوه رقصیدن دیگری و مدل مو و …
  • با یکی از دوستانم که ادعای فضل و روشنفکری اش گوش فلک را کر کرده نشسته ایم به صحبت که در میانه صحبت هایش می گوید:
بیشتر بخوانید
سی سالگی

چندین بار سعی کرده بودم متنی بنویسم سراسر عبرت و پند و حرف های روشنفکر مابانه. دریغ که نه پند در این مغز کوچک جای می گیرد و نه روشنفکری وصله قابل چسبیدن به من. بنابراین بیخیال همه این ماجراها می شوم و شروع می کنم به  نوشتن در باب اصل مساله.

چند روز قبل در یازدهم فروردین ۹۷ زمانی تولد ۳۰ سالگی ام را گرفتم که حال و هوای متفاوتی داشتم. وقتی می گویم سی سالگی، به این فکر می کنم که دیگر ۲۲ ساله یا  ۲۵ ساله  یا حتی ۲۹ ساله   نیستم. و این برای من که  گمان می کردم حتما وارد سی سالگی می شوم و یا سی سالگی را بدرود می گویم چنین کرده و چنان هستم، ماجرایی است عجیب.

بیشتر بخوانید
با رقیب یا بی رقیب – مساله این است

من سالهاست در سازمانی کار می کنم که تنها تولید کننده یک ماده اولیه  غذایی و صنعتی در ایران است که به نوعی یکی از مواد اولیه فنی است که تولید آن کار چندان ساده ای نیست. البته شاید برای مایی سخت است که هنوز تاتی تاتی صنعت را طی نکرده ایم و به روایتی شاید هیچوقت هم طی نکنیم.

امروز با یکی از تامین کنندگانمان صحبت می کردم و ایشان گفت یک شرکت دیگر هم آمده و مدعی شده آنها هم تولید کننده همین ماده هستند. به ایشان گفتم تا آنجایی که من می دانم فعلا ما تنها تولید کننده این ماده را در گرید خوراکی در ایران هستیم. گفت اتفاقا ایشون هم همین حرف را زده.

اول خواستم آتش بگیرم و بلند شوم و جفت پا بپرم روی میز و به ایشون بگم آخه برادر کار هر کس نیست خرمن کوفتن و چنین و چنان.

بیشتر بخوانید
آینه روبرو
ماجرای آینه روبرو، دخترک و مرد انجیر فروش

چهارراه ولیعصر سوار مترو می شوم. مطابق خیلی اوقات گوش هایم را  پر می کنم از صدایی یا نوایی.

“درون آینه روبرو چه می بینی؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی.”

و من نگاه می کنم. به آنچه می گذرد و آنچه می ماند.

“تویی در برابر تو چشم در برابر چشم

در این دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟”

باز گوش می دهم. باز گوش می دهم و باز هم. من را به  فکر می برد و کودکی.

قدم هایم کوتاه می شود و آهسته تا بلکه راه کش بیاید و بتوانم باز هم گوش دهم و ببینم.

بیشتر بخوانید
consider it done 1
در باب کاربردهای “consider it done” و عبارات جایگزین آن، در محیط کار

در مورد یادگیری حرف های زیادی می زنند. بعضی ها فکر می کنند باید خیلی مسیرهای سخت را رفت. آنچنان سخت که هیچ وقت به این کعبه آمال نخواهی رسید. شاید هم اینطور  باشد.
من اما این روزها سعی می کنم در روزمرگی هایم قدری بیشتر از قبل و به قدر فهم و درک ناقصی که در اختیار دارم یادگیری را تمرین کنم.

بیشتر بخوانید
هنر سیر و سفر - آلن دوباتن
از کتاب – هنر سیر و سفر (آلن دوباتن)

هنر سیروسفر را آلن دوباتن نوشته. مردی که لهجه بریتیش او در سخنرانی هایش حسابی جلب توجه می کند. هنر سیروسفر نه در باب هنر است و نه در باب سفر، که هردو.

بیشتر بخوانید
یک گفتگوی درونی کوتاه

پرسید چرا اینهمه بی انگیزگی؟ چرا این همه بدبینی؟

گفتم به کجای این روزها امید داشته باشم؟ به تاراج بردن سرمایه مملکت؟ به ویران شدن دشت ها و مراتع؟ به نابودی منابع ؟ به کوچ نیروهای اجتماعی یا به بی انگیزگی ایشان؟ یک جای امید نشانم بده تا با سر بدوم؟ یا به نسل هایی که سوختند یا به نسل هایی که نیامده اند و احتمالا چند سال دیگر آنها در شرایطی بدتر از ما و پدران و مادرانمان خواهند بود؟

بیشتر بخوانید

ترنجستان - این روزهای که می گذرد، پس چرا نمی گذرد؟
ترنجستان – این روزها که می گذرد، پس چرا نمی گذرد؟

این روزها که می گذرد، مدام با خودم فکر می کنم پس چرا نمی گذرد؟

یادت هست؟ تو همیشه می پرسیدی مگر ما چه گناهی کرده ایم که اینجا به دنیا آمده ایم. و تو باهوش تر از همه هم سن و سال هایمان بودی. تو زودتر فهمیده بودی که هیچ چیز این حوالی با آدمیت نمی خواند.

بیشتر بخوانید
من هم می ترسم
من هم می ترسم

ما منتظر بهانه هایی هستیم تا با خودمان بگوییم حالمان خوب است. یا دست کم ادای این را در بیاوریم که حالمان بهتر است. مثلا بعد از باخت یک بر هیچ به اسپانیا یا آرژانتین می رقصیم و دور هم جمع  می شویم و مثلا خودمان را میگذاریم جای رقیب قوی و قدرمان و میگوییم: من از ایران می ترسم، من از ایران می ترسم.

راستش را بخواهید من هم می ترسم. وقتی بیشتر می ترسم که می شنوم زمان جنگ چه جوان هایی که از سر شعف، شور، عشق، اجبار و جوگیری رفته اند و با یک اختلاف نظر بین روسای خودی رفته اند زیر بمباران و فاتحه!

بیشتر بخوانید
چای نعنا

چای نعنا عنوان کتابی است نوشته منصور ضابطیان، از ماجراهای سفر او به مراکش. 

بیشتر بخوانید