فهم السوال، نصف الجواب

در دانشگاه معلمی داشتم که ورد زبانش تغییر یافته یک جمله معروف بود. می گفت: فهم ال سوال، نصف الجواب. یک بار به او گفتم عجب تغییری دادید به ضرب المثل. گفت: کدام ضرب المثل؟ برایش گفتم که وصف العیش، نصف العیش را می گویم دیگر. گفت تا حالا نشنیده بودم. با خودم گفتم پس از کجای ذهنت این هارمونی را بیرون کشیده ای؟
اما حرفش یادم ماند. حالا هرچه بیشتر جلو میروم احساس میکنم حرفش را بیشتر متوجه می شوم. ما خیلی اوقات سوال را نمیدانیم و دنبال جواب می گردیم. نمیدانیم که مردم چه می خواهند و نماینده ایشان می شویم. نمیدانیم مشکل لوله کشی ساختمان چیست و در پی ترمیمش بر می آییم.
بدترش این است که خیلی اوقات بدون اینکه سوالی داشته باشیم، به کلاس ها و دوره های مختلفی سرک میکشیم و امیدواریم از میان بحث ها و صفحات جزواتش معجزه ای پدیدار شود و همان که حق ماست نصیبمان شود. بدون آنکه سوالی داشته باشیم. احتمالا برای همین می گویند برای گذراندن دوره های مدیریتی، می بایست چند سال کار مدیریتی انجام داده باشی و یا حداقل چند سال کار کرده باشی.
بعدها در متمم هم خواندم که برای یادگیری یا باید سوال داشت. اگر هم سوالی نداری و به مبحثی علاقه مندی و مشغول برنامه ریزی جهت یادگیری آن مبحث هستی، برای خودت سوالی ایجاد کن تا گام های یادگیری را در پی جواب یک یا چند سوال طی کنی. و با خودم فکر می کنم که احتمالا بعد از آن باز سوال های دیگری در خلال درس ها و یادگیری ها پیش خواهد آمد که راه را روشن تر خواهد کرد.
حالا می خواهم اینجا سوال هایی بنویسم برای خودم. شاید همین سوال ها کمک کند تا در مسیری روشن تر به یادگیری مشغول شوم. شاید هم توانستم و جواب هایی که به ذهنم می رسد و یا جواب هایی که از خلال یادگیری نصیبم می شود را نوشتم. باید دید که چه پیش می آید. اما فعلا سوال هایی را خواهم نوشت.

بیشتر بخوانید
گستاخ یا جسور – انتخاب تو چیست؟

میدانی، همه چیز را می توان دسته بندی کرد، آدم را نیز. دسته بندی می کنیم تا راحت تر بشناسیم و راحت تر تصمیم بگیریم . تا شاید مفید باشد. حالا می خواهم آدم ها را دسته بندی کنم، به دو گروه. گروهی گستاخند!  من دوستی دارم که سالهاست می شناسمش و دوستش دارم و دوستم دارد. اما او گستاخ است، آنقدر که خود را فراموش می کند .گرچه به نظر می آید دایی جان ناپلئون را نخوانده و فیلمش را نیز ندیده (آخر اصلا حال انتخاب فیلم را هم ندارد!) اما به کمال معنا دایی جان است.

بیشتر بخوانید
خاطره بازی

از سر ده چند دقیقه ای پیاده باید میرفتی تا برسی به سر کوچه باریکی که صدای پای خاطره ها کم کم شنیده می شد. خیابونای ده آسفالت بود و کوچه ها خاکی. وارد کوچه که می شدی و دوسه تایی از خونه ها رو باید رد میکردی تا برسی به یه سه راهی. روبروت انتهای کوچه یه در آهنی قرمز رنگ اغلب نیمه باز بود و می تونستی وجنات جناب گاو همسایه رو از میانه در تماشا کنی. از سه راهی که به راست می پیچیدی کم کم صدای پای خاطره ها بلندتر می شد. کف کوچه خاکی بود و سنگلاخ. از چپ کوچه یه جوب رد می شد و راه خودشو پیدا می کرد به سمت راست کوچه و از زیر دیوار همسایه خودشو می رسوند به پایین دست ده. به قول بابا صدای هَرهَر آب حالی به گوشت میداد. روی جوبو نصفه و نیمه پوشونده بودن.

بیشتر بخوانید
زندگی در جهانی دیگر

نمیدانم ولی شاید مشغول زندگی در جهان دیگری هستیم . جهانی که در شیشه عینکمان منعکس شده. همچنانکه گاهی سبز است، گاهی سیاه. و مدام و بی درنگ رنگ به رنگ می کند، روزگار مارا.

شاید صبح که برمی خیزیم، جهانمان فرق میکند با ظهر. از کجا معلوم که ما نیمه شب وقتی برمیگردیم به همان رخت خوابی که صبح از ان بیرون کشیدنمان، ما همانیم که صبح بودیم؟ وصبح فرداو صبح بعدش و بعدش و بعدش.

بیشتر بخوانید
مشورت – انتخاب – بطالت

نکته اینجاست که چه کسی گفته حتما مشورت گرفتن بهتر از نگرفتن است؟ اصلا چرا برای خیلی چیزها فارغ از شرایط و ذهنیت فرد، نسخه صادر میکنیم. مشورت خوب است، درس خواندن خوب است، دانشگاه خوب است، مدرک تحصیلی خوب است، مدرک کلاس خیاطی خوب است، مدرک کوفت و زهر مار خوب است. البته فراموش نکنیم که مدرک هر چه که نباشد باز هم مدرکی است که باز هم ثابت میکند من چقدر احمق بوده ام و این کار را تا آخر ادامه داده ام – و این خوب است چون همگان متوجه درجه حماقت من می شوند و جامعه بدون هیچ دردسری متوجه اصل ماجرای حماقت من می شود. به همین مبناست که به عقیده بنده می شود آدم ها را اول خیابان انقلاب به صف کرد و مدارک سرکاریشان را وزن کرد و هرکه وزن مدرکش بیشتر بود، به او مدرکی بدهیم و در آن مدرک درجه حماقت فرد را بالاتر صادر کنیم. به این صورت جامعه هم پالایشی می شود و امثال من که هیچ دردی نداشته اند و پی درمان افتاده اند دوزاریشان جا می افتد که هر چه زودتر به دکتر مراجعه کنند. (راستی مدرک دکتر را کجای دلم بگذارم!)

بیشتر بخوانید
بیست تا سی

از شما چه پنهان که اینروزها آخرینن روزهای 28 سالگی من است، و احتمالا روزهای بعد از آن را باید با یاد 28 سالگی سپری کنم. از احساسش اگر بپرسید اصلا و ابدا خیلی احساس هیجان انگیزی نیست! وقتی چرتکه بر میداری و مایفتی به  حساب و کتاب میبینی که نه آَنچه میخواسته ای انجام داده ای و نه حتی به آن نزدیک شده ای. خیلی اوقات حتی فراموشش کرده ای. حالا آب بیار و حوض پر کن! هی از اهداف استراتژیک خودت بگو و از برنامه های بلند مدت و کوتاه مدت و میان مدت و فلان مدت. همین دغدغه این روزها من رو به  فکر انداخته که کمی به فکر بیفتم. (احتمالا رفتار این روزهای من، شبیه جمله قبل احمقانه به نظر میرسد، کسی چه میداند، شاید هم باشد.)

بیشتر بخوانید
فروش نَده

تو جاده بعد از یه پیچ دیدم کنار جاده دارن ظروف سفالی میفروشن. از این مثلا فروشگاه های کنار جاده که یک قدم با دستفروش فاصله دارن.

بعد از حدود سی چهل متر فرهاد تونست ماشین رو هدایت کنه به کنار جاده و بعد ازکلی بدبختی و دنده عقب رسیدیم به نزدیکی های فروشگاه. من و لیلان تندی از ماشین پیاده شدیم و دویدیم سمت قسمت کاسه های سفالی و ظرف مورد نظر روپیدا کردیم و بعد از گشتن بین ظروفی که هر کدام یک قسمت لب پر داشت دوتا کاسه کوچیک که مشکلات کمتری داشت رو انتخاب کردیم.

 

فروش نده
بیشتر بخوانید
این همه صدا در مغز من چه می کند؟

وارد مترو میشوم، صدای سرسام آور قطارها، صدای کر کننده جمعیت. صدای کر کننده ضمیر درون. صدای کر کننده هزار کوفت دیگر. همینطور که قدم بر میدارم به همه چیز فکر می کنم و به هیچ چیز. به اوضاع نامساعد روزگاری که برای خودم ساخته ام، به اوضاع نامساعد تر روزگاری که ساخته شده.

بیشتر بخوانید
کافه زندگی – اول

عجب حکایتی است. گاهی دلت می خواهد دیوانه باشی، بزنی به در جهالت و گند بزنی به آینده. بی خیال گذشته.

گاهی دلت بی خود و بی دلیل گوشه کافه ای شلوغ می خواهد. آنجا که بنشینی و تماشا کنی و تماشا. آنقدر که بیرونت کنند از کافه.

خدا را چه دیدی، از کافه دنیا که بیرونت کردند، شاید زندگی همانجا باشد. آنجا که بی خیال از آبرو، بی خیال گذشته و بی خیال هر مزخرف دیگری می شوی. و لبخند می زنی به استقبال این اتفاق. آنجا تو می مانی و خودت!

بیشتر بخوانید
سفر

سفرها با لحظه ای آغاز می شوند،آنجا که فکرش را هم نمی کنی. سفرهایی که سلام نکرده ناگهان سر در می آورند از سفره زندگی ات. تو را تغییر می دهند و ناگهان ناگزیر می شوند. آنوقت تو می مانی و دنیایی تهی از اختیار! تو می مانی و تصمیمی برای آنچه پیش تر به تو اجبار شده – و شاید هم پیش تر خودت ناخودآگاه انتخابش کرده ای.

بیشتر بخوانید