این همه صدا در مغز من چه می کند؟

وارد مترو میشوم، صدای سرسام آور قطارها، صدای کر کننده جمعیت. صدای کر کننده ضمیر درون. صدای کر کننده هزار کوفت دیگر. همینطور که قدم بر میدارم به همه چیز فکر می کنم و به هیچ چیز. به اوضاع نامساعد روزگاری که برای خودم ساخته ام، به اوضاع نامساعد تر روزگاری که ساخته شده.

به پیر مرد فرتوتی که چند ده کیلو بار را هر روز در کوله پشتی اش به دوش می کشد تا بلکه چیزی بفروشد به جماعت و به زردی همیشگی پوست پیرمرد و به زیر چشمانش که همیشه حرف میزند با تو از حال نزارش.

به دختر یک دست قرمز پوشیده ای که از صورتش خشم را میتوانی بخوانی و از نگاهش هزار چیز دیگر را نیز. و چقدر صداست در سرم. که از نفرت کار روزانه ام می گوید و چرندیات فلانی که تو گویی علامه دهر است و همه چیز دان.

کجا جمعشان کنم این همه صدا را؟ صداهای کر کننده روزگار من، احتمالا روزی گوش فلک را کر خواهد کرد. اما نمی دانم اساسا فلک گوش بدهکاری دارد یا نه؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *