بیست تا سی

وقتی نام این نوشته شد بیست تا سی ، بهتر است پنهان کاری را بگذارم کنار. از شما چه پنهان که اینروزها آخرینن روزهای ۲۸ سالگی من است، و احتمالا روزهای بعد از آن را باید با یاد ۲۸ سالگی سپری کنم. از احساسش اگر بپرسید اصلا و ابدا خیلی احساس هیجان انگیزی نیست! وقتی چرتکه بر میداری و مایفتی به  حساب و کتاب میبینی که نه آَنچه میخواسته ای انجام داده ای و نه حتی به آن نزدیک شده ای. خیلی اوقات حتی فراموشش کرده ای. حالا آب بیار و حوض پر کن! هی از اهداف استراتژیک خودت بگو و از برنامه های بلند مدت و کوتاه مدت و میان مدت و فلان مدت. همین دغدغه این روزها من رو به  فکر انداخته که کمی به فکر بیفتم. (احتمالا رفتار این روزهای من، شبیه جمله قبل احمقانه به نظر میرسد، کسی چه میداند، شاید هم باشد.)

چرا بیست تا سی سالگی مهم است؟

با مجموعه بیست تا سی  به واسطه سمانه – دوست متممی و نادیده ام – چند وقتی هست که آشنا هستم. هفته  گذشته متوجه شدم که قراره  دور هم جمع بشن و بگن چرا بیست تا سی سالگی مهمه. گفتم من هم برم و ببینم با این سال اخر چه میتوان کرد (نخند آقا)

محمد نجفی را در همین نشست شناختم، پسری قبراق با ته لحجه زیبای اصفهانی. قبل رفتن فکر میکردم قراره از آن حرف ها بشنوم که شور حسینی در من بدمد که برخیز و چرا نشسته ای و عمر گران میگذرد خواهی نخواهی، سعی بر آن کن نرود روبه تباهی و از این حرفا (اصلا متوجه نمیشم چرا  معین الان اومد تو ذهنم – ذهن مشغول یک پریشان ذهن همین است دیگر) .

اما اینطور نبود. آمد و شروع کرد به گپ زدن و از این دوران گپ زدیم. که چرا فکر می کند مهم است. دلیل آورد که قبل از این سن آزادی های ما در انتخاب کم است و خیلی کارها حتی نادانسته به ما تحمیل میشود. همانوقتی که در ماشین پدرمان نشسته ایم و درپنج سالگی، مثلا چهار فصل ویوالدی را گوش میدهیم. مطمئنا در چهار سالگی این موسیقی انتخاب ما نبوده و حتی پدر هم قصد تحمیل به ما را نداشته، اما خب دیگر جبر روزگار است. اما بعد از ۱۸ سالگی و ۲۰ سالگی کمی اختیارات ما بیشتر می شود. بیشتر از قبل میتوانیم تصمیم بگیریم که روزگارمان را چطور بگذرانیم. البته که صدهای همیشگی بر سر راهمان است و پیش فرض های جامعه و خانواده همیشه هست. اما بارمسئولیت ها در این سن هنوز زیاد نشده و هر چه میگذرد این بار احتمالا بیشتر و بیشتر می شود. تا آنجا که همین مسئولیت عامل تصلب فکر می شود و انعطاف رفتار تو را کمتر و کمتر می کند.

در شرایط سخت تصمیم ها هرکدام به میزان ریسکشان اضافه می شود و باز در همین شرایط سخت، آستانه تحمل سیستم برای ریسک کمتر از قبل می شود. همین می شود که  در سی و هفت سالگی تصمیم به کار آفرین شدن یکباره کار پر ریسکی محصوب می شود، که احتمالا در این سنین باید به سرنوشت خانواده فکر کرد و زندگی آنها بعد از شکست  احتمالی. و یا  حتی به این فکر خواهی کرد که من مثلا مدیر فلان مجموعه بوده ام و چه و چه. تصور من این بود که محمد نجفی قراره در مورد این صحبت  کنه که چطور راه رو در آینده پیدا کنید. چطور به موفقیت های بیشتری در یک زمینه بخصوص برسید و حرف هایی از این دست.

اما صحبت او هیچکدام نبود. حرف حسابش این بود که در این سن و سال که وقت و توان و امکان تجربه هست، تجربه نکردن یعنی از دست دادن فرصت. تجربه کردن یک سفر هیجان انگیز و پر چالش، تجربه کردن یک کارآموزی در یک مکانیکی و یا تجربه  شرکت در یک کار خیرخواهانه. و بسیار دیگر تجربه ها. راستش را  بخواهید من میخواهم اسمش را بگذار چالش. بگذاریم با هم وارد دنیای چالش های من بشویم.

تصور کنید برای اولین بار گیتاری رو به دست میگیرید و با طنین صدای سیم های این ساز زیر انگشتانتان مواجه می شوید. چالش بزرگی است. باور کنید چالش بزرگی است، حتی اگر  نت ندانید و نواختن گیتار ندانید. برای شخص من هیجان انگیز تر وقتی بود که برای اولین بار دکمه های پیانو در اختیارم قرار گرفته بود و صاحب پیانو هم چپ چپ به من نگاه نمیکرد (که مثلا دکمه های پیانوی من خورده شد از بس هی لمسشان کردی!) باورتان نمیشود که چه حسی بود. معلم آوازی داشتم که می گفت وقتی کوچک بوده پدرش به  او اجازه نمیداده ساز بزند. ساز او در زیر زمین خانه مخفی بوده (البته  یادم نیست که ساز را از کجا اورده بوده، چه انکه گویا کودک بوده و توان خرید ساز هم نداشته). میگفت وقتی پدر نبود و یا خواب بود و من میرفتم به سراغ سه تاری که در پستو زیر زمین مخفی شده  بوده با چنان هیجانی کاور ساز را  باز می کردم که تو گویی تازه داماد شوق زده وارد حجله شده. و من آنشب که با پیانو مواجه شده بودم، وقتی صدای دکمه هایی که زیر دستانم بالا و پایین می شدند را میشنیدم احساسی وصف نشدنی داشتم.

حرف حساب محمد نجفی و بیست تا سی  تجربه همین جنس اتفاقات بود.

نکته ای که برای خود من جالب توجه بود فراموش کردن و گذشتن از این اشتیاق هاست. فراموش کردن تجربه هایی که من را سر شوق آورده و احساس خوبی نصیبم کرده اند، شاید مهم ترین اشتباه من در این سال ها بوده. می خواهم به این تجربه ها بیشتر فکر کنم و به  خودم بیشتر یاد آوری کنم. بعضی هایشان را هم شاید اینجا  نوشتم.

 

پی نوشت: منبع عکس کانال تلگرامی بیست تا سی است.

2 دیدگاه در “بیست تا سی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *