ترنجستان - این روزهای که می گذرد، پس چرا نمی گذرد؟
ترنجستان – این روزها که می گذرد، پس چرا نمی گذرد؟

این روزها که می گذرد، مدام با خودم فکر می کنم پس چرا نمی گذرد؟

یادت هست؟ تو همیشه می پرسیدی مگر ما چه گناهی کرده ایم که اینجا به دنیا آمده ایم. و تو باهوش تر از همه هم سن و سال هایمان بودی. تو زودتر فهمیده بودی که هیچ چیز این حوالی با آدمیت نمی خواند.

تو می گفتی، میخواهم سوار دوچرخه شوم، اما برای یک دختر ۱۵ ساله دوچرخه  سواری در یک شهر کوچک چیز عجیبی بود مخصوصا اینکه تو زیبا بودی و ما زیبایی را  بر نمی تابیدیم. ما دوچرخه پیرمرد مهربان را گرفتیم و رفتیم و گشتیم و خندان برگشتیم. تو اما با دلخوری تماشایمان کردی.

آن روزها با خودم فکر می کردم که چقدر حرف می زنی؟ مگر اینجا چه ایرادی دارد که تو اینطور می گویی. من فکر می کردم تو یک دختر غرغرو کوچک هستی که تمام زندگیت را صرف غر زدن هستی. حالا که گمان می کنم قد عقلم دو سه سانتی رشد کرده، می بینم چقدر راست می گفتی.

تو دوست داشتی موهای خرماییت را در هوا رها کنی و بدوی و بازی کنی، اما سنت به تکلیف رسیده بود. خنده ات می گرفت وقتی می گفتند با پسر همسایه که تا دیروز دوست و همبازی ات بود نباید بازی کنی. و همه اینها برای تو که عقلت بیشتر از ما بود سخت می آمد و برای ما که فکر می کردیم عقلمان بیشتر از توست خنده دار بود این سخت آمدن!

خوش به حالت که این روزها اینجا نیستی. خوش به حالت. اگر بودی و می دیدی حتما نصف لپ های گلگونت آب می شد.

اینجا صبح از خواب بلند می شوی، می بینی دوستت یک عکس در صفحه اش منتشر کرده و از فوج خودکشی های این روزها می گوید. حتی از خیل سوال کنندگانی می گوید که به دنبال راه حل های بدون درد برای مرگ هستند. باورت می شود ترنج؟ باور کردنش سخت است. وقتی می روی و صفحاتشان را می خوانی، می بینی راست می گوید. هر کدام به دردی گرفتارند. هر کدام. و سال هاست اسیر دردهای خودساخته احمقانه ای هستیم که راه گریزی هم نیست.

چقدر سخت است اعتراف. اما  اعتراف می کنم که به تو حسادت میکنم. به تو که اینقدر باهوش بودی و زودتر از خیلی ها فهمیدی اینجا جای زندگانی نیست. در بهترین حالت جای زنده مانی است، آن هم به شرط و شروط.

بعضی می گویند این شرایط خودساخته است تا فکرت به جاهای بدتر نیفتد. سوال پیش می آید برایم که مگر بدتر هم هست؟

نظر تو چیست خواهرکم؟ یعنی می گویی از این بلبشو، بدتر هم هست؟ یعنی چیزهایی هست که نمی دانیم و با این ها سرگرم شده ایم؟

بعضی دیگر می گویند خدایت را شکر کن که چند کیلومتر آنسوتر به دنیا نیامده ای. بعد به ذهنم می رسد که کدام سوتر؟ خب چرا غصه دار به دنیا نیامدنم در چند کیلوتر آن سوترش نباشم. میگوید در چند کیلومتری با زاویه فلان از اینجایی که هستیم اوضاع خراب تر است و من می گویم در همان چند کیلومتری از زاویه فیسار از اینجایی که هستیم اوضاع خوب است. برای آن اولی شکر گذار باشم یا برای دومی غمگین؟

جای عجیبیست این جایی که من هستم. صبح که کفش هایم را می پوشم به این فکر می کنم امروز دیگر قرار است به  چه آدم هایی باج بدهم تا اجازه نفس کشیدن داشته باشم. به این فکر می کنم که  سر راه ممکن است کدام نیرو جلوی من را بگیرد و به زیر و زبر من کار داشته باشد. به این فکر می کنم تا  عصر که به خانه باز می گردم آیا می توانم با حقوق یک ماهه ام چند پاکت شیر مدت دار بخرم؟ می گویم مدت دار به خاطر اینکه هنوز امیدوارم مدتی از این شیر بتوانم بنوشم. معلوم نیست هفته آینده همین چند پاکت نصیبم شود!

حتی برای تو که باهوش هستی این شرایط عجیب است. می دانم.

با خودم گاهی فکر می کنم که چرا صبح اینقدر سخت از رخت خوابم دل می کنم. اما بیشتر که دقیق می شوم، می بینم هرروز صبج با کدام امید باید دل کند از جایی که بهترین جای دنیاست؟ البته بهترین جای دنیای من. دنیایی که می توانی چشم هایت را در آن ببندی تا نه رنگ سفید و نه رنگ سیاه لباس هایی را ببینی که بر تو تحمیل می شوند و نه رنگ عقایدشان. اما گاهی خواب هم مقابل این کابوس نمی تواند بایستد.

می دانم حوصله ات سر رفت. اصلا اگر حوصله ات زود سر نمی رفت که الان اینجا در کنار من بودی و ما مشغول دعوا بودیم با همدیگر. دعوا بر سر اینکه چرا کلاه تو را بر سر کرده ام یا چرا تو دوچرخه مرا برداشته ای یا … . اصلا اگر حوصله ات کم نبود که تو الان پیش من بودی و من شاید باز هم مثل آن روزها وقتی به خواب می رفتی می آمدم و گیس های خرمایی ات را تماشا می کردم که چقدر دلم تنگ شده برای دیدن گیسوانت.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *