تهرانیه

سال هاست در تهران زنده گانی میکنم. از کودکی. پدر و مادرم اهل این شهر نیستند. من به خواست آنها اینجا متولد شدم. در تهران. این روز ها وقتی می گویند تهران، هر کس یاد چیزی می افتد. من حدس میزنم خیلی از تهران نشینان یاد دود بیفتند. به خصوص اگر این سوالتان را در فصل زمستان پرسیده باشید. به هر صورت، تهران شهر هزارتویی است. اگر اینجا گذر نکرده باشید باورتان نمی شود. باور کنید این شهر هزار توست و حتی بیشتر. و من تصمیم گرفته ام اینجا بیشتراز این شهر بنویسم. از این شهر بزرگ دوست داشتنی و دوست نداشتنی. شهری سرشار از دوگانگی. خیلی ها خیلی وقت ها زمانی که از تهران بد میگویی، میگویند: خوب چرا مانده ای، راه باز است. حالا تو می مانی و هزار پاسخی که به ذهنت میرسد، تا نوک زبان می آوری و باز برمیگردانی به جای اولش. لبخندی می زنی و رد می شوی، سوال را نشنیده می  گیری. با خود می گویی، از کجایش بگویم، که مادر اینجاست، پدر، برادر، دوست و هزار کس دیگر که دوستشان داری. با خود فکر می کنی، شاید حتی دلم برای درخت های کوچه مان تنگ شود. برای راننده نیسان هندوانه فروش که صبح جمعه ها داد می کشد: آی هندونه آی هندونه ، شیرینِ قنده هندونه. و دلت اما هر روز می سوزد، همان لحظه که سر هر کوچه ای کودکانی را می بینی که کودکیشان را خداحافظ گفته اند و شروع کرده اند به فروختن چیزی.

تهران شهر هزارتوی فریبکاری است. زیبا و کریه. اغراق نمی کنم. هر دو را به نهایت کمال در خود دارد، و اینچنین است که شاید این شهر نظیر نداشته باشد.

باز هم از تهران خواهم نوشت. شاید لحظه هایی حالم بد باشد، شاید خوب. به هر صورت از این شهر بیشتر خواهم نوشت. اسمش را فعلا می گذارم تهرانیه.

پی نوشت: سری به سایت های خبری زده بودم که برخورد کردم با یک جمله که خیلی به دلم نشست. بعد هم وادارم کرد به کمی فکر. و بعدتر هم تصمیم گرفتم شروع  کنم به نوشتن در باب آنچه به فکرم خطور کرده بود. در باب تهران. آن جمله مذکور را هم می نویسم، شاید شما هم خوشتان آمد.

“هرگز چنین تهرانی ندیده بودم. این شهر زشت، کج خُلق و آشفته، شادترین و مهربان ترین و کامرواترین شهر دنیا بود و مردمش با هم رفیق شده بودند…”

در ضمن، این نوشته را عصر ایران از خاطرات شاهرخ مکسوب نقل کرده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *