سی سالگی

چندین بار سعی کرده بودم متنی بنویسم سراسر عبرت و پند و حرف های روشنفکر مابانه. دریغ که نه پند در این مغز کوچک جای می گیرد و نه روشنفکری وصله قابل چسبیدن به من. بنابراین بیخیال همه این ماجراها می شوم و شروع می کنم به  نوشتن در باب اصل مساله.

چند روز قبل در یازدهم فروردین ۹۸ زمانی تولد ۳۰ سالگی ام را گرفتم که حال و هوای متفاوتی داشتم. وقتی می گویم سی سالگی، به این فکر می کنم که دیگر ۲۲ ساله یا  ۲۵ ساله  یا حتی ۲۹ ساله   نیستم. و این برای من که  گمان می کردم حتما وقتی وارد سی سالگی می شوم و یا سی سالگی را بدرود می گویم چنین کرده و چنان هستم، ماجرایی است عجیب.

به قول ادیبان، باری چه می توان کرد با این روزهای دوان که  توگویی به میگ میگ وصل شده و ما  بدو و ایشان بدو.

دلیل تاخیر دو هفته  ای من در نوشتن این متن، شاید کمالگرایی احمقانه ای باشد که که بارها نشستم وبا خود فکر کردم و ماجراها نوشتم. از روزهای دهه سوم که چطور گذشت. از خیابان ها و بیابان های دهه سوم.

راستش را  بخواهید، راضی نیستم. اما دقیق نمیدانم چرا.

شاید دلیلش فروردین باشد که هر بار با خودش بهار می آورد و من را  اسیر سفره هفت سین و تعطیلی و خوش گذرانی و تخمه  و شکلات می کند و به یکباره  می گویند امروز یازدهم است و من هم فکر نکرده  مجبور می شوم سال به  سال در ذهنم یک شمع  فوت کنم و با خود بگویم: خب حالا دیگه فلان قدر سالگی هم تمام شد. تمام شد و تمام شد و تمام. این ماجرای تکرار و تکرار هر سال بهار می اید و انگار نه انگار که شاعر عزیز فرموده بوده بهار وقت دست جمعی زیارت رفتن است.

نمی دانم این کرختی بهار از همین تعطیلات عید می آید و یا از دهان پرنده های شهر بیرون می جهد و ما را به این روز می اندازد.

به هر روی حالا که سی سالگی ام را فوت کرده ام ، اوضاع  جایی که در آن زندگی میکنم خوب نیست. اوضاع  مالی و روحی و ذهنی و هر آنچه که  فکرش را کنی. اما چه فایده که حرف زدن ها بسیار بوده و هیچکدام ره به هیچ آرامگاهی نبرده اند.

القصه اینکه میخواستم بگویم من در یک وضعیت جدید هستم که میدانم هر کسی که سی و یک سال می شود آن را تجربه می کند، اما خیال می کنم فقط من دچارش شده ام.

وضعیت جدید و چالش بر انگیزیست.

راستی:

ارغوان این چه رازیست است که هر سال بهار با  خیالات دل من می آید؟ J

 

پی نوشت: این نوشته و نوشته های سی سالگی شاید همین جا تمام شود و شاید باز هم دلم خواست و باز هم  ذیل همین موضوع بنویسم. شاید بی ربط شاید هم با ربط.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *