فروش نَده

تو جاده بعد از یه پیچ دیدم کنار جاده دارن ظروف سفالی میفروشن. از این مثلا فروش گاه های کنار جاده که یک قدم با دست فروش فاصله دارن.

بعد از حدود سی چهل متر فرهاد تونست ماشین رو هدایت کنه به کنار جاده و بعد ازکلی بدبختی و دنده عقب رسیدیم به نزدیکی های فروش گاه. من و لیلان تندی از ماشین پیاده شدیم و دویدیم سمت قسمت کاسه های سفالی و ظرف مورد نظر روپیدا کردیم و بعد از گشتن بین ظروفی که هر کدام یک قسمت لب پر داشت دوتا کاسه کوچیک که مشکلات کمتری داشت رو انتخاب کردیم.

فروش نده

من از این مدل ظروف خوشم میاد و همیشه از یک گل فروشی در خیابان جهان کودک میخرم. اما اینبار چون لیلان لازم داشت و وقت هم نمیشد که بریم تا جهان کودک،  گفتیم از تو جاده بخریم. می دونستیم اینجا احتمالا گرونتره و خیلی خارج از توقع نبود که قیمت گرونی از زبون آقای فروش نده بشنویم. دوتا کاسه رو انتخاب کردیم و اومدیم جلوی آقای فروش نده و من گفتم: خب آقا این دوتا رو برداشتیم. چقد تقدیم کنم: گفت بیست و نمیدونم چن تمن. چشای من گرد شده بود و لیلان یهو داد زد: آقا چه خبره؟ خیلی از تهران گرونتر میدید که؟ آقای فروش نده کاسه ها رو از دست لیلان گرفت و گفت: خب برید از تهران بخرید. از تعجب مونده بودم چی بگم. من اومدم یک کلمه بگم که از مهلکه جان سالم بدر کنیم و به هر ترفندی شده کاسه ها رو بخریم (!) که آقای فروش نده کاسه ها رو محکم از دست لیلان کشید بیرون. از تعجب شاخ در آورده بودم و کمی هم عصبانی بودم. دیگه هر جور فکر کردم دیدم خریدن جایز نیست. گفتم لیلان بریم. چند قدم که برداشتیم لیلان گفت خب ما که وقت نمیکنیم تا  ونک بریم، همینو بخریم. منم هر جور فکر کردم دیدم حق داره و خودم هم حس اینو که برم تا ونک رو نداشتم. برگشتیم و ظرف ها رو برداشتیم دوباره. وقتی داشتیم از قسمت کاسه ها خارج میشدیم سر راهمون سبز شد و گفت: پس چرا برداشتید دوباره؟ همون لحظه آرزو میکردم اسلحه همراهم بود و میتونستم اولین قتل عمد زندگیم رو مرتکب بشم.

برگشتم و با عصبانیت کاسه ها رو گذاشتم سرجاش، لیلان گفت آخه نیاز دارم و وقت نمیکنیم بریم تا ونک. گفتم به درک حتی اگر تو بخوای بگیری هم من اجازه نمیدم.

سوار ماشین شدیم و چند دقیقه بعد جلوی بساط یک فروشنده دیگه مثل فروشنده قبلی توقف کردیم و دوتا کاسه همون مدلی از آقای فروشنده خوش اخلاق خریدیم و راهی تهران شدیم.

 

با خودم فکر می کنم چند تا از مشتریان من تا به حال به موضوع حمله به من با سلاح گرم یا سرد فکر کرده اند، و چند دقیقه بعد سراغ کدام فروشنده رفته اند؟ با خودم باید بیشتر فکر کنم.

 

پی نوشت اول: عکس رو بعد از سرچ در گوگل یافتم.

پی نوشت دوم: به قول دکتر رحیم محترم بعضی ها فروش نَده هستند و نه فروشنده. یعنی تمام تلاششان را می کنند تا به تو نفروشند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *