آینه روبرو
ماجرای آینه روبرو، دخترک و مرد انجیر فروش

چهارراه ولیعصر سوار مترو می شوم. مطابق خیلی اوقات گوش هایم را  پر می کنم از صدایی یا نوایی.

“درون آینه روبرو چه می بینی؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی.”

و من نگاه می کنم. به آنچه می گذرد و آنچه می ماند.

“تویی در برابر تو چشم در برابر چشم

در این دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟”

باز گوش می دهم. باز گوش می دهم و باز هم. من را به  فکر می برد و کودکی.

قدم هایم کوتاه می شود و آهسته تا بلکه راه کش بیاید و بتوانم باز هم گوش دهم و ببینم.

“تو هم شراب خودی هم شرابخواره خود

سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟”

چهار راه  سرسبز پیاده می شوم. نزدیک رسالت.

از میان کودکی هایم عبور می کنم.

یک لحظه صبر کن. بر می گردم. کودکی را می بینم. دخترک روبروی سینی انجیرها ایستاده. انجیر بزرگی را انتخاب می کند. حسابی وراندازش می کند. مرد انجیر فروش آرام انجیر را از او می گیرد.دو سه تایی را جابجا می کند و بزرگتر را مناره برج انجیرها می سازد.

دخترک روبروی انجیر فروش ایستاده. شلوار قرمز رنگی به پا دارد که از فرط کهنگی حالا رنگش خیلی هم قرمز نیست. صورتش اما لکه هایی دارد که بی شک با آب پاک می شود. گیسوان سیاهش زیر روسریست.

مرد نگاهش می کند، آرام. مرد انجیر فروش به عکس مردم این روزگار آرام است. کلامی منعقد نمی شود. نگاه آرام مرد رو به مهربانی می رود. دخترک انجیر دیگری جدا می کند و باز وراندازش می کند.

راهش را می کشد به آن سوی خیابان و می رود. آنقدر که در میان روشنایی و جمعیت گم می شود.

سر می کشم تا بلکه در میانه جماعت بیابمش. نیست.

“در آن گلوله آتش گرفته  که دل است

و باد می بردش سو به سو چه می بینی؟”

مردی به شانه ام می زند. آدرس امامت را می پرسد.

صدایی در گوشم می گوید: درون آینه روبرو چه می بینی؟  بگو چه میبینی؟

جوابش می دهم: مستقیم. بعد از نبوت.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *