من هم می ترسم
من هم می ترسم

ما منتظر بهانه هایی هستیم تا با خودمان بگوییم حالمان خوب است. یا دست کم ادای این را در بیاوریم که حالمان بهتر است. مثلا بعد از باخت یک بر هیچ به اسپانیا یا آرژانتین می رقصیم و دور هم جمع  می شویم و مثلا خودمان را میگذاریم جای رقیب قوی و قدرمان و میگوییم: من از ایران می ترسم، من از ایران می ترسم.

راستش را بخواهید من هم می ترسم. وقتی بیشتر می ترسم که می شنوم زمان جنگ چه جوان هایی که از سر شعف، شور، عشق، اجبار و جوگیری رفته اند و با یک اختلاف نظر بین روسای خودی رفته اند زیر بمباران و فاتحه!

وقتی بیشتر می ترسم که فکر می کنم  اگر این آقا بیاید بهتر است از آن آقا مثلا. ایشان می آید و چند سالی می ماند و از آن حرف های خوشگل می زند که چنین است و چنان و من این را قبول ندارم و آن را انجام نمی دهم و باز چنین می کنم و چنان. سر آخر، آش همان آش است که چند سال قبل هم بود و چه بسا روند بدترش را بدعت می گذارد.

وقتی بیشتر می ترسم که نان به نرخ روز خور ها را چنان بر اوضاع مسلط می بینم که روزنه های امید را همچون پایه های آن نیروگاه معروف بتن گرفته می بینم.

وقتی بیشتر می ترسم که اقتصاد دان ها کوس سر داده اند که هیچ امیدی نیست به حل این بحران. محیط زیستی ها صدایشان دیگر به جایی نمی رسد و اصولا محیطی برای زیست نمانده که برایش صدا سر دهند. البته که بعضی هم عکسش را صادق می دانند و می گویند، زیستی نمانده که به دنبال محاسبه و حفاظت از محیطش باشیم.

وقتی بیشتر می ترسم که تشخیص سره از ناسره به نظر راحت می رسد و چندی بعد متوجه می شوم که زهی خیال باطل!

وقتی بیشتر می ترسم که آتش شعله می گیرد و قدمان نمی رسد از روی آتشش بجهیم. بعضی هایمان در زیر خروارها آهن ذوب شده در همان آتش دفن می شوند و بعضی دیگر از همان آهن گداخته شاه ماهی صید می کنند.

می بینی رفیق. ما اینجا هزار بهانه داریم برای ترس.

تو اما رفته ای به آن گوشه دنیا و می گویی لنگش کن؟ مگر فنی مانده که اجرایش نکرده باشیم؟

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *