هنر سیر و سفر - آلن دوباتن
از کتاب – هنر سیر و سفر (آلن دوباتن)

هنر سیروسفر را آلن دوباتن نوشته. مردی که لهجه بریتیش او در سخنرانی هایش حسابی جلب توجه می کند. هنر سیروسفر نه در باب هنر است و نه در باب سفر، که هردو.

قبل از اینکه وارد صحبت اصلی شویم بد نیست اشاره کنم به اینکه ارشاد یوسفی یک معرفی از این کتاب در سیزدهم نوشته که من خیلی می پسندم. کلا نگاه ارشاد رو می پسندم. نگاه  خاص خودش را به زندگی دارد.

بگذارید با یک خاطره برداشت خودم را از کتاب هنر سیر و سفر بیان کنم. یک بار با برادرم مشغول صحبت بودیم در باب اینکه کدام شهرهای ایران گشتنی تر هستند و کدامیک زیباتر.

من گفتم سفر یزد بهترین سفری است که می توانم به آن اشاره کنم. یزد شهر عجیبی است و هرچقدر در این شهر پیاده می روی باز هم دلت پیاده روی می خواهد. تنها مانع تو توان جسمانی توست.

برادرم اما معتقد بود یزد اصلا شهر خوبی برای سفر نیست. یک شهر مذهبی که اصلا زندگی در آن سخت است. آزادی های شهرهای دیگر را نداری و شهری به شدت سنتی است.

تعجب کرده بودم از حرف هایش، گفتم حتما وقت نکردی کامل یزد را بگردی.

پرسیدم محله قدیمی شهر را رفتی؟ گفت آره. با خودم گفتم حتما آن کوچه پس کوچه هایی که من دیده ام را ندیده.

شروع کردم به تعریف که من یه جاهایی رفتم که اصلا نگو و نپرس. مثلا رفتیم یک جایی شبیه به کاروان سراهای قدیمی که الان در گوشه وکنارش فرش می فروشند و آن طرف تر بچه های دانشجوی هنر می آیند ومی نشینند ، گپ و گفت می کنند، نقاشی می کشند، مجسمه می سازند و … پرسید کجا بوده دقیقا. آدرس را که دقیق تر گفتم در جوابم گفت که آنجا را رفته و حتی نشانی مجسمه جلوی در را نیز گفت. گفتم یعنی آنجا نظرت را  جلب نکرد؟ گفت نه! که چی؟

از باغ انار گفتم.  گفتم که رفتیم و آنجا نشستیم و انار خوردیم وهمانجا روی نیمکت های کافه ولو شدم و یک چرت کوتاه زدم. نگاهم کرد و گفت اگر می خواستم انار بخورم که می رفتم همین جا یک کیلو انار سرخ ساوه می گرفتم، چرا اینهمه راه برم یزد؟

آمدم از شولی های یزد تعریف کنم که با خودم گفتم خوب با این زاویه دید احتمالا جوابم این است که چه کاریه، اینجا تو خونمون سوپ شیر درست می کنم و یه بسته هم خامه توش میریزم که خوشمزه بشه.

به نظر می رسید بهتر است سوالات بیشتر را برای خودم نگاه دارم.

هنر سیر و سفر -سفر من به یزد

یک بار دیگر با او صحبت می کردم در باب شهرهایی که در لرستان رفته بود. از او پرسیدم می گویند آبشارهای معرکه ای داره. گفت نرفتم. گفتم حالا لرستان چطور بود؟ گفت خوب نبود، شهرداری اصلا به شهر رسیدگی نمی کنه  و … . حرفش را می شد منطقی فرض کرد، اما مقصود من تعداد سطل آشغال های شهر نبود. منظورم ابرهای آسمانش بود. صدای بلبل های آن نواحی در بهار بود. می خواستم بدانم وقتی در فروردین ماه کنار آبشار بیش می نشینی، نسیمی که خنکای آبشار را هوار می کند روی سرت، چه حالی به  تو داده.

اما من از زاویه دیگری سوال می کردم و او از زاویه دیگری.

البته که پر واضح است، نه من و نه برادرم هیچکدام محکوم نیستیم به اینکه سفر کردنمان درست نیست. او سلیقه خودش را دارد و من هم ایضا.

مراد از اینهمه حرف و حدیث این بود که بگویم آنچه دوست داریم در یک مقصد ببینیم شاید تاثیر می گذارد در رضایت ما از آن سفر.

سفر من به استان کردستان- هنر سیر و سفر
                                     سفر من به استان کردستان

 

کتاب هنر سیر و سفر آلن دوباتن کمی درباره سفر می گوید با نگاهی اندک فلسفی و اندک هنری.

بگذارید دلایلم را در مورد جمله بالا کمی روشن تر بگویم.

هنر سیر و سفر اندکی چاشنی فلفسه دارد، البته تصورتان از فلسفه یک کتاب فلسفی نباشد که مکاتب فلسفه را در طی سفر تشریح می کند. اما همینقدر که نویسنده کتاب تسلی بخشی های فلسفه این کتاب را نوشته کافیست که متوجه مدل ذهنی نویسنده باشیم و نگاه او را به موضوع بیشتر کنکاش کنیم.

اما نگاهش به سفر و هنر در این کتاب کاملا چشمگیراست، اینطور است که نامش می شود هنر سیر و سفر.

 

در سطور کتاب سعی می کند بگوید که چطور با الهام گرفتن ازآثارهنری افراد مختلف، توانسته به لذت بردن از سفرش بپردازد. چطور برای ذهن خودش بازی ذهنی ایجاد می کند تا حین این بازی ذهنش را به چالش بکشد تا از سفرش لذت بیشتری ببرد.

هنر سیر و سفر یک سفرنامه نیست، گرچه نویسنده از احوال خودش در بعضی سفرها به خواننده خبر می دهد.

 

قبل از اینکه از کتاب جملاتی را انتخاب کنم، بهتر دیدم چند نکته دیگر را هم بگویم:

  • پیشنهاد می کنم قبل از تورق هنر سیر و سفر، خیلی در فهرست کتاب دقیق نشوید. یا بهتر است بگویم در دسته بندی های کتاب دنبال این نباشید که نویسنده چه چیزی را خواهد گفت. بگذارید باز هم بهتر بگویم، پیش از خواندن خود کتاب در مورد فهرستش قضاوت نکنید. نویسنده همان چیزی را می خواهد بگوید که در اسمش کتاب گفته.
  • اگر سفر را صرفا عزیمتی از نقطه جغرافیایی A به نقطه جغرافیایی B می دانید، پیشنهاد می کنم یا این کتاب را نخوانید و یا اینکه قبل از خواندن این کتاب، پیش فرض خود را در مورد سفر موقتا کنار بگذارید و تن در دهید به حکایت نویسنده.

 

  • در فصلی از هنر سیر و سفر، در باب سفر به مکان های گوناگون صحبت می کند. نوشته هایش که خواندنی هستند، اما پیشنهاد می کنم حین خواندن نوشته ها عکس های کتاب را هم سرچ کنید تا بهتر با حس و حال حرف های نویسنده درگیر شوید. یکی از همان عکس ها را اینجا می گذارم.

Automat - Hupper -the art of travel

 

از کتاب – هنر سیر و سفر:

هر آینه بپذیریم زندگی ما حول جستجوی خوشبختی می گردد، در آن صورت کمتر فعالیتی را می توان بر شمرد که بیش از سفرهایی که کرده ایم – با تمام تناقض ها و مشقات شان – پویایی این جست و جو را آشکار کنند. سفرهای ما هرچند غیر دقیق، درکی از زندگی چنان که باید باشد، فراتر از محدوودیت های کار و تلاش معاش عرضه  می کنند. به ندرت تصور می شود سفرهایمان مسائلی فلسفی را مطرح کنند – منظورمم مائلی است که تفکری ورای علمی بودن را می طلبند. سیل پیشنهادات درباره مقصد سفرمان به سویمان سرازیر می شود، که کجا برویم بهتر است، اما به ندرت در مورد علت یا چگونه رفتن می شنویم – هرچند به نظر می رسد هنر سفر کردن طبیعتا شامل پرسش هایی است نه  چندانن ساده و نه تا این حد پیش پا افتاده و مطالعه ی درباره ی آنها می تواند ا  حدودی به فهم آن چیزی که فیلسوفان یونانی و به زیبایی آن را eudaimonia یا شکوفایی انسان می نامیدند، کمک کند.

 


 

سفرها قابله های افکارند. مکان های اندکی به اندازۀ هواپیما، کشتی یا قطار در حال حرکت منشا گفتگوهای درونی هستند. گویی همبستگی غریبی میان چیزی که مقابل چشممان قرار دارد و افکار درون ذهنمان وجود دارد: گاهی افکار بزرگ به مناظر عظیم نیاز دارند، و افکار جدید به مکان های جدید. ظاهرا افکار درونی که به درجا زدن گرایش دارند با گذر سریع مناظر به تحرک در می آیند. شاید ذهن زمانی که باید بیندیشد از فکر کردن باز می ایستد. این کار همان اندازه فلج کننده است که مجبور بشویم ناغافل لطیفه ای بگوییم یا لحجه ای را تقلید کنیم. فکر کردن زمانی که بخش هایی از ذهن به کارهای دیگری معطوف می شود بهتر انجام می گیرد، مثلا با گوش دادن به موسیقی یا منظره برای لحظه ای آن بخش عملی، عصبی و خرده گیر مغز را که به هنگام برآمدن فکر دشواری در ناخودآگاه، تمایل به بسته شدن دارد و از خاطره های، نیازها، و افکاری اصیل و درونگرا دور می شود، منفک می کند و در عوض افکار غیر شخصی و سازنده را ترجیح می دهد.


 

از میان تمام وسایل نقلیه مسافرتی، قطار احتمالا بهترین مددکار اندیشیدن است: مناظر بیرون به هیچ وجه یکنواختی بالقوه مناظر بیرون کشتی یا هواپیما را ندارد، سرعتش به حدی است که مجال درگیر شدن به آدم نمی دهد و در عین حال چنان کند است که چیزها را تشخیص می دهی. لحظه های کوتاه و برانگیزاننده ای از خلوت افراد را به ما می نمایاند، می گذارد دقیقا لحظه ای که زنی فنجانی را از فقسه آشپزخانه بر می دارد ببینیم، بلافاصله ما را از جلوی حیاطی عبور می دهد که مردی روی صندلی خوابش برده و بعد از مقابل پارکی می گذرد که کودکی توپی را که کسی برایش انداخته و (و ما نمی بینیمش) می گیرد.


 

از پس ساعت ها افکار رویایی در قطار، ممکن استت احساس کنیم به خودمان برگشته ایم – به عبارت دیگر، بازگشتت به احساسات و افکاری که برای امان مهم هستند. ازوما در خانه نیست که با خویشتن خویش روبرو می شویم. اسباب و اثاثیه خانه مصرانه القا می کنند که نم یتوانیم عوض شویم چون آنها نمی توانند عوض شوند. چیدمان خانگی، انسانی را که در زندگی عادی هستیم، ولی نه آن کسی که در اصل هستیم، در بند می کند.


 

در آمستردام در هتلی در منطقه ژوردان اتاقی گرفتم، و پس از صرف ناهار در کافه ای برای قدم زدن به قسمت غربی شهر رفتم. در اسکندریۀ فلوبر شترها، میگیران عربی که در آامش ماهی می گرفتند، و زبانی تو حلقی، غریب منظربود. آمستردام امروزی نمونه هایی متفاوت ولی مشابه عرضه می کرد: ساختمان هایی با آجرهای صورتی کشیده و بندکشی سفید خیره کننده (به مراتب منظم تر از آجرچینی های انگلستان و آمریکای شمالی بود و بیشتر از نوع ساختمان های فرانسوری و آلمانی در معرض دید قرار داشت)؛ ردیف های منظم و باریک آپارتمان هایی از اوایل قرن بیستم با پنجره های عریض و بلندی که تا سحط زمین می رسید، دوچرخه هایی که کنار هر خانه پارک بود (یادآور شهرک های دانشگاهی)؛ وسایل خیابانی، شلختگی مردمی تری داشت؛ از ساختمان های خودنما اثری نبود؛ خیابان های ممستقیم و هم ردیف را جای جای پارک های کوچکی تزیین می کرد، نمودار دیدگاه شهرسازان از باغشهری سوسیالیستی. در یکی از این خیابانن های راست و مستقیم با ردیف آپارتمان های یکدستش، مقابل در قرمز رنگ خانه ای ایستادم و نیاز شدیدی داشتم که باقی عمرم را همانجا به سر برم. بالای ساختمان در طبقۀ دوم می توانستم آپارتمانی را  ببینم با سه پنجرۀ عریض و بلند بدون پرده. درون آپارتمان دیوارها به رنگ سفید بود و تنها تزیین آن یک پرده نقاشی بزرگ با نقطه های آبی و قرمز بود. میزی از چوب بلوط کنار دیوار قرار داشت و قفسۀ کتاب بزرگی با یک مبل راحتی در آن دیده می شد. دلم برای زندگی درون فضایی که این آپارتمان القا می کرد لک زد. هوس یک غروب کنار پنجره های بی پرده آن آپارتمان مشابهی روبروی آن بنگرم و پیش از آن که برای خواندن کتاب و خوابیدن در آن اتاق سفید با ملافه های سفید بروم ساندویج  erwentsoep met roggebrood en spek گاز بزنم.

چگونه است که چیزی به این سادگی و حقارت یک در خانه در کشری دیگر این چنین وسوسه انگیز می شود؟ چطور می شود عاشق کشوری شد که تراموا دارد و خانه های مردمش به ندرت پرده دارد؟

علاقه من به آن مجموعۀ آپارتمانی مبتنی بر چیزی بود که فروتنی آن محسوب می شد. ساختمان به نظر راحت بود، ولی با شکوه نبود. نمودار جامعه ای بود که به مسایل اقتصادی توجه داشت. در طراحی آن نیز صداقت دیده می شد. حال آن که ورودی ساختمان های لندن به این گرایش داشتند که معابد باستانی را تحقیر کنند. در آمستردام مردم موقعیتت خود را پذیرفته بودند، از ستون گچبری پرهیز کرده بودند، و به آجرهای ساده و غیر تزیینی بسنده کرده بودند. ساختمان به تمام معنی مدرن بود، از نظم و ترتیب و نظافت و روشنایی حکایت می کرد.

شوق و ذوق من در آمستردام در ارتباط با نارضایتی ام از کشور خودم بود، از عدم مدرنیته و فقدان سادگی زیبایی شناختی اش، ازمقاومتش در مقابل شهرنشینی وذهنیت مشبکش.

آنچه که ما در خارج غریب منظر می یابیم احتمالا همان چیزی است که در کشور خودمان تشنه اش هستیم.

کنجکاوی را می شود چنین تصور کرد، حسی متشکل از سلسله ای سوال های کوچک که به بیرون تسری پیدا می کنند، گاه فرای فواصلی وسیع، منشعب از سرچشمۀ تک و توک سوال های بزرگ تر. در کودکی می پرسیم، “چرا نیک و بد وجود دارد؟ طبیعت چگونه عمل می کند؟ من چرا من هستم؟” چنانچه شرایط و اوضاع و احوال اجازه بدهند، در دوران بلوغ کنجکاوی مان را بر مبنای این سوالات می شازیم که بیش از پیش جهان را در بر می گیرد، تا بدانجا که ممکن است به آن مرحله گذرایی برسیم که نسبت به هیچ چیز بی تفاوتت نمانیم. پرسش های بزرگ پرت و پلا به سوال های کوچک تر و ظاهرا پیچیده تری مربوط می شوند. سرانجام به جایی می رسیم که از دیدن مگسی در بالای کوهی یا نقش برجسته ای بر دیوار قصری قرن شانزدهمی متحیر می شویم. ناگهان به سیاست خارجی پادشاهی ایبریایی که سالیان دراز از مرگش گذشته یا نقش ذغال سنگ در جنگ های سی ساله علاقه مند می شویم.

سفر کنجکاوی ما را بر حسب منطق جغرافیایی سطحی دگرگون می کند، به همان اندازه سطحی که مثلا برای تحصیل در ترمی دانشگاهی کتاب ها را بر حسب حجم اشان و نه موضوع اشان توصیه کنند.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *