چای نعنا

چای نعنا عنوان کتابی است نوشته منصور ضابطیان، از ماجراهای سفر او به مراکش. 

او را از برنامه نقره می شناسم. راستش را  بخواهید چهره خاصش در ذهن من مانده بود تا یک شب دیدم یک مرد با  همان چهره پشت یک میز نشسته و دارد با آرامش حرف می زند میکروفون استودیوی رادیویی ها جلوی اوست. یادم نیست که چطور شد اما کم کم بیشتر آن برنامه را دیدم. از آن برنامه هایی بود که  حالا هم حس حال خوبی از خودش در ذهن من ثبت کرده.

یک صفحه سیاه، ریتمی آرامش بخش. گاهی با ریتمی که ایجاد می کرد از ماجراهای روزی که سپری کرده بودی فاصله ات می داد و بعد دوباره بر میگرداندت به همان صفحه  سیاه و میز و میکروفون.

من عاشق استودیوی شماره دو بودم. جایی که می نشستند و گپ می زدند با آدم ها. باز هم یک صفحه سیاه. اینبار با دو مبل رنگی پنگی و یک فنجان چای و کلی حرف.

خلاصه اینکه منصور ضابطیان برای من بیشتر با رادیو هفت پیوند خورده بود تا اینکه فهمیدم سفرنامه هم می نویسد و چند تایی سفرنامه نوشته و فهمیدم حالا رفته به سرزمین فیلم کازابلانکا، مراکش. کانال تلگرامی اش را پیدا کردم و دیدم در مراکش است و عکس و فیلم هایش دلم را برد به سفرهایی از این دست.

سفرهایی در شهر، با آدم هایی که کمی متفاوت از تو زندگی می کنند. بعدتر کتابش را نوشت و اسمش را گذاشت چای نعنا. چرایی اسمش هم بعد از خواندن کتاب خیلی ساده دستگیرتان می شود.

چای نعنا نوشیدنی محبوب مراکشی هاست و اسم چای نعنا را به همین مناسبت انتخاب کرده. شاید با خودش فکر کرده با این کار خواهد توانست خواننده را راغب کند چای نعنا درست کند و موقع خواندن کتاب حس نزدیکتری داشته باشد به حس حال سفر به مراکش.

هرچند که من چای نعنا را خواندم بدون خوردنش.

یک ای کاش هم برای من گذاشت. ای کاش عکس های این کتاب رنگی بودند و یا آقای ضابطیان در وبسایتش فکری می کرد به حال عکس های رنگی این کتاب. وقتی دارد از دیوارهای آبی شهر حرف می زند، یا ازمیدان جامع الفنا یا وقتی با آب و تاب دارد از ماهی حسن آقا تعریف می کند. البته که سعی کردم عطش کنجکاوی ام را با کانال تلگرامی اش و صفحه اینستاگرامش کمی سیراب کنم، اما شدنی نبود و ماند که ماند.

چای نعنا - سفرنامه مراکش

 

چند خط از کتاب:

قبل از شروع مطالعه کتاب توصیه می کنم، دسته ای نعنای تازه  بخرید، آن را با کمی چای سبز یا سیاه توی قوری دم کنید، پنج دقیقه صبر کنید و …  حالا کتاب آماده خواندن است. به مراکش خوش آمدید.


جهان ما چقدر کوچک شده. تکنولوژی با همه دردسرهایش، باهمه سردی هایی که درروابط اجتماعی آورده، اما گاه سر بزنگاه به کمک آدم می آید، دستش را می گیرد و می نشاند روبهه روی کسی که انتظارش را ندارد. آن هم در سرعتی عجیب. وصل شدن من در طنجه به  لیلا در لندن، آن هم از طریق راهی بسیار دورتر از هردوی ما در واشنگتن، سرجمع سه دقیقه طول کشید. چه  کسی تا همین چند سال پیش فکرش را می کرد؟


در مراکش هم مثل ایران بسیاری از خیابان ها و میدان ها یک اسم رسمی دارند و یک اسم مصطلح. همین گراند سوکو که اصطلاحا می شود میدان بزرگ، اسم اصلی اش هست میدان “۹ آوریل”. و اشاره  دارد به روز ۹ آوریل ۱۹۴۷ که ملک محمد پنجم در آن روز سخنرانی مهمی درباره استقلال مراکش انجام داده است. (البته این اهمیت را دولت مراکش تعیین کرده و درست نمی دادنم که  ملت هم همان قدر آن را مهم می دانند یا نه!)


در برگشت آنقدر خسته ایم که یونس پیشنهاد می کند دوباره  در یک کافه ولو شویم. پیشنهادش کافه گراند پاریس است در تقاطع خیابان لیبرته و بلوار پاستور (آدم احساس می کند دارد نشانی جایی در پاریس را می دهد.) یک کافه بزرگ با دو ورودی شرقی و جنوبی. کافه چند قسمت مجزا دارد. آدم هایی که از جنس هم نیستند اما  سرویس های مشابه  دریافت می کنند و البته وقت خروج دستاوردهای مختلفی دارند. به  غیر از بخشی که آدم های معمولی و کارگرهای خسته و بیکار در آن نشسته اند و قهوه و چای می نوشند، بخش دیگری از کافه پاتق روشن فکرهاست که دور هم جمه می شوند و بحث می کنند. بخش دیگری از کافه پاتوق هموسکسوال ها و ترنس سکسوال هاست که اینجا همدیگر را می بینند. در قسمت دیگری از کافه (و البته از ساعتی به بعد) بانوان محترمی در رفت و آمدند که همیشه تنها می آیند اما معمولا تنها برنمی گردند. مردان تنهای دیگری هم هستند که علاقه مندند در این بخش کافه بنشینند. (البته لازم به توضیح است که ما در قسمت روشنفکری کافه نشستیم!). بخش روشنفکری کافه شهرت بیشتری دارد چرا که پاتوق خیلی ها بوده. ترومن کاپونتی و تنسی ویلیامز اینجا رفت و آمد داشته اند و حتی بخش هایی از فیلم سینمایی اولتیماتوم بورن (پل گرین گرامر ۲۰۰۷) هم اینجا فیلمبرداری شده است.


دو پله سنگی آدم را از توی کوچه پرتاب می کند به حیاطی پر از درخت های پرتقال که در این روزهای بهار غرق شکوفه است. عطری عجیب همه جای ریاذ را  برداشته… حوض آبی وسط حیاط، آن را شبیه خانه های سنتی ایرانی کرده. از آنهایی که فقط توی سریال های تلوزیونی یا کوچه پس کوچه های شیراز و یزد می توان پیدا کرد.

ریاذ را توی سایت air b and b پیدا  کرده ام. عکس حیاط را که دیدم عاشقش شدم . به هیچ چیز دیگر فکر نکردم. نه قیمتش را چک کردم و نه کامنت ها را خواندم. بوی شکوفه ها از همان توی تبلت کار خودشان را کرد. مدیر ریاذ پسر جوانی است به اسم احمد! مدام در حال دویدن و کار کردن است. بیشتر کارها را هم خودش انجام می دهد و یک پسر لاغراندام دیگر که به زور پانزده سال دارد. وقتیم می رسم اتاق هنوز آماده نیست. احمد خواهش می کند توی حیاط منتظر بمانم تا اتاق آماده شود. پسرک یک چای نعا برایم می آورد. به نظرم می رسد مشکلات دیگری هم باشد. چون چند دقیقه ای نمی گذرد که سر و کله ی مردی پیدا می شود که همراه دو نفر دیگر می آیند توی درگاهی در می ایستند و شروع  به جروبحث کردن با احمد می کنند. هیچ چیز از حرف هایشان نمی فهمم اما اگر این صحنه، صحنه یک سریال تلوزیونی بود، حدس می زدم مرد صاحبخانه باشد که آمده اجاره های عقب افتاده اش را بگیرد! به شدت مرا یاد عنایت بخشی توی فیلم گوزن ها می اندازد. مرد که می رود و اوضاع آرام می شود، احمد تازه به صرافت آماده کردن اتاق می افتد. ریاذ دو طبقه است با چند اتاق در اطراف … یک دختربچه سفید پوست و یک پسر بچه ی ساه پوست وسط حوض مشغول آب تنی اند. مادر و پدرشان هم درست با همین ترکیب رنگ پشت میزی نشسته اند و ناهار می خورند. لبخندی می زنم و دستی تکان می دهم و همین آغاز آشنایی مان می شود. ترسا و فرانس زن و شوهرند و از فرانسه آمده اند اینجا. بدون هدف. فرانس می گوید از کار بیکار شده و فکر کرده تا کار جدیدی چیدا کند بچه هایش را بیاورد اینجا یک جای جدید ببینند و استراحت کنند. پانزده روز فقط در شهر مراکش… بدون هیچ هدفی!

ترسا و فرانس نماد آدم هایی هستند که شاید برای خیلی ها یک رویا باشند. آدم های زندگی در لحظه … آدم هایی که نه حسرت گذشته را می خورند و نه در تشویش آینده اند!درست است که نداشتن نگرانی های حداقلی مالی یا برخورداری از امکانات اولیه ی زندگی می تواند خیال آدم را  از بعضی جهات راحت کند تا رویاهایش را تحقق ببخشد، اما شرط کافی نیست. گاهی وقت ها حتی شرط لازم هم نیست. شرط کافی این است که اهل این نوع رفتار باشی. اهل اینکه برای رویاهایت ارزش قائل باشی و برای رسیدن به آنها تلاش کنی. اصلا بدانی که می توانی با آنها کنار بیایی یا نه؟ اگر رویاهای آدم برایش اهمیت داشته باشد، آن را می گذارد در صدر فهرست کارهایی که باید بکند. هزینه اش را هم می پردازد. حتی اگر ضرر کند. حتی اگر شکست بخورد. اما سرش را بالا می گیرد که من راه را رفتم و شکست خوردم. راه نرفته شکست ندارد اما پیروزی هم ندارد! به کسی که برای انجام کاری که رویایش است، کارها و گرفتاری های خودخواسته و خودساخته اش را بهانه می کند، هیچ وقت حق نمی دهم. دوستی دارم که عاشق سفر است. بیشتر از من! اما ازدواج – آن طور که خودش ادعا می کند – مانع بزرگی بر سر راهش شده. همسرش زنی بسیار دوست داشتنی هم هست، اهل سفر نیست یا دست کم اهل سفر از جنسی که او دوست دارد نیست. کار دوست من شده غر زدن، سرزنش کردن خودش و حسادت به شرایط من و اینکه او چرابه رویاهایش نرسیده! اما او نم یدان حتما حتما – در ناخودآگاه- سفر رویای اولش نبوده که اگر بود فقط به ان فکر می کردم و نه هیچ چیز دیگر. او حتی مهارت این را هم نداردکه حالا که صاحب زن و به زودی فرزند است، از شرایط موجودش لذت ببرد. همان طور که اینجا، در این ظهر بهاری در مراکش، ترسا و فرانس دارند از خوردن کنسرو ساردین لذت می برند. می خندند و گاهی پای لختشان را می کنند توی حوض و روی بچه هایشان آب می پاشند!

2 دیدگاه در “چای نعنا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *