کلاغ نامه

میخواهم اسمش را بگذارم کلاغ نامه.

شاید هم بعدتر یک نام دیگر برایش انتخاب کردم. دوستان نزدیک من می دانند که هر چند وقت نامشان را با سبکی جدید صدا می کنم. ناراحت هم نمی شوند. مثلا به بهترینشان جدیدا می گویم دکتر لیمز. چرایی هر نام هم جای خود دارد.
نام است دیگر. البته سوتفاهم نشود، همه را اینطور صدا نمی کنم. بعضی ها، آنهم بدلیل صمیمیت.
بگذریم. اسم این بخش را فعلا میخواهم بگذارم کلاغ نامه. دلیلش هم ساده است. می خواهم بعضی متن ها یا شعرها را بخوانم و ضبط کنم و در این بخش (کلاغ نامه ) قرار دهم. از آنجایی که ممکن است بعدا بعضی ها بگویند با این صدای نخراشیده ات این چه کاری است که انجام داده ای، خودم الان می گویم کلاغ نامه. به این صورت کار ایشان را راحت می کنم.
البته یک دلیل دیگر من هم این این است که از کودکی دوست داشتم صدای خودم را بشنوم. شاید نوعی بیماری باشد به نام خودصدا شیفتگی.
البته ناگفته نماند که از این پرنده زیبا اندکی ترس هم دارم. حال اینکه چرا از کلاغ می ترسم چند دلیل دارد:
دلیل اول: در پستوی خاطرات مبهم ذهنم خاطره ای از پشت بام دارم و کلاغ ها و قصد آنها برای حمله به من. گرچه فکر کنم هیچوقت این اتفاق نیفتاد. نمی دانم چرا وقتی به پشت بام می رفتم، صدای کلاغ که می آمد با ترس در را باز می کردم. سقف خرپشته (همان قسمتی که پله ها را به پشت بام وصل می کند) از جنس ایرانیت سیمانی بود و صدای پای کلاغ یا سایر پرندگان کاملا واضح بود. شاید ترس هایم از آنجا شروع شده. این ترس را همزمان کنید با دستگیره محکم در که باید درب را به سختی به سمت خودم می کشیدم و بعد دستگیره را میچرخاندم. قدم به سختی به دستگیره می رسید، حال باید فکر کشیدن و دستگیره و کلاغ و صدای در هم می بودم. چرا که نباید خیلی هم صدا می داد تا بزرگترها متوجه نشوند رفته ام پشت بام.
دلیل دوم: یک بار همین شش هفت سال قبل وقتی داشتم از کتابخانه به منزل بر میگشتم، با حمله یک کلاغ مواجه شدم. بالای سرم هوار می زدند قار قار.  با خودم گفتم خب حتما بین خودشان مشغول گپ زدن هستند که اولینشان با نهایت سرعت از ده پانزده سانتی بالای سرم رد شد. سرم را برگرداندم و دیدم دومی با نوک منحنی شکلش مستقیم در راستای پیشانی من در حال پیش آمدن است. سرم را کنار کشیدم ناخودآگاه فریاد زدم (بخوانید جیغ سرخابی). بعد پناه بردم به راه پله های درب ورودی یکی از خانه های آن کوچه که مسقف بود. نمی دانید چه سرو صدایی به راه انداخته بودند. فکر کنم ده دقیقه ای آنجا ماندم تا خیالم راحت شود و بعد حالا ندو کی بدو.
دلیل سوم: باز هم یک بار دیگه همین دو سه سال قبل سر و صدا به راه انداخته بودند. داشتم رد می شدم که احساس کردم یکی از آنها از نزدیکی کله ام رد شد (البته خیلی مطمئن نیستم این قسمتش به خاطر ترس های قبلی بوده یا واقعا اینجوری شده!)
دلیل چهارم و پنجم و … هم که دیگر چه اهمیتی دارد.

به هر روی، کلاغ نامه را اگر دوست داشتید می توانید در گوگل سرچ کنید یا اینجا در همین وبلاگ پیدایش کنید. فعلا تصمیمی در مورد مکانیزمش نگرفته ام. اینکه چه متونی را خواهم خواند و چه جاهایی و چه صورتی را نیز نمی دانم.

گستاخ یا جسور – انتخاب تو چیست؟

 

دیدگاه ها بسته است.