یک گفتگوی درونی کوتاه

پرسید چرا اینهمه بی انگیزگی؟ چرا این همه بدبینی؟

گفتم به کجای این روزها امید داشته باشم؟ به تاراج بردن سرمایه مملکت؟ به ویران شدن دشت ها و مراتع؟ به نابودی منابع ؟ به کوچ نیروهای اجتماعی یا به بی انگیزگی ایشان؟ یک جای امید نشانم بده تا با سر بدوم؟ یا به نسل هایی که سوختند یا به نسل هایی که نیامده اند و احتمالا چند سال دیگر آنها در شرایطی بدتر از ما و پدران و مادرانمان خواهند بود؟

گفتگوی من با خودم - ساختمان پلاسکو
ساختمان پلاسکو – یک سال بعد از فاجعه

گفت نیروهای اجتماعی کار خودشان را خواهند کرد.

گفتم نیرویی مانده؟

گفت ایران کشوری با منابع بسیار است؟

گفتم منبعی مانده که به تاراج و حماقت مبتلا نشده باشد؟

گفت از زمان مصدق و حتی قبل از آن همه می گویند ای وای بردند و خوردند و … . و این درست که بردند و خوردند، اما باز هم ایران منابع دارد و نیرو.

در دلم گفتم خب همین بردن و خوردن های متوالی است که ما را به اینجا کشانده. تو گویی راه همان است و ما همان ها که سال های سال همان راه را رفته ایم و خود خبر نداریم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *