بدون عنوان در باب زنده گی

معمولا در میانه  روز چیزی نمی نویسم، یا اگر بنویسم انقدر کوتاه هست و موجز که فقط یاداوری باشد برای بسط دادن در اینده.

اما اینبار دارم مستقیما برای نوشتن در وبلاگ می نویسم تا بدون بازخوانی دکمه انتشار را  فشار دهم.

صحبت از زندگی شد، اینکه برای مردن اماده ام؟ همکارم گفت من نگرانم که بعد از من چه بلایی سر بچه هایم می آید. من این چند وقتت خیلی به این موضوع فکر کرده ام و نتیجه اش شاید خیلی دلپذیر دوستانم نباشد و شاید هم باشد.

حالا هم که کرونا آمده و شده نور علا نور. از آن سوی ماجرا، موج تغییرات این روزها، بارقه های امید را برای ما کم سو تر کرده.

فرصت کوتاه هست و تصمیم من نوشتن در حد چند خط، برای فکر کردن در آینده. می دانم که اینجا را افرادی می خوانند که محرم هستند و شاید هم کسی نخواند اصلا و برای همین راحت تر می نویسم.

بروم سر اصل ماجرا: اگر فردا  بمیرم، چه چیز ناتمامی در دنیای ذهن من باقی مانده؟ راستش را بخواهید دیگر هیچ!

قبلا  آرزوها و رویاها آنچنان زیاد بود که می توانستم بنشینم و ساعت ها برایتان بگویم. بگویم که  دوست دارم کجا ها را ببینم و چه ها کنم و چه ها بسازم.

حالا  اما می دانم که دیدن خیلی ها و خیلی جاها دیگر نه  باید ارزو باشد و نه رویا. نمی دانم چرا نظرم اینطور چرخیده، اما می دانم که باید انچنان اماده تمام شدن این زندگی باشم که اماده خوردن وعده غذایی بعدی خواهم بود.

شاید این موضوع نشات گرفته از کرونا باشد، شاید نشات گرفته از زندگی این روزهای ایران و شاید هر چیز دیگر. انچه می دانم این است که فعلا نمیخواهم هیچ دسته یا فردی انچنان به من وابسته باشد که بعد از من زندگی اش با مشکل جدی مواجه شود.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *