آینه روبرو
ماجرای آینه روبرو، دخترک و مرد انجیر فروش

چهارراه ولیعصر سوار مترو می شوم. مطابق خیلی اوقات گوش هایم را  پر می کنم از صدایی یا نوایی.
“درون آینه روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی.”
و من نگاه می کنم. به آنچه می گذرد و آنچه می ماند.
بیشتر بخوانید

یک گفتگوی درونی کوتاه

پرسید چرا اینهمه بی انگیزگی؟ چرا این همه بدبینی؟
گفتم به کجای این روزها امید داشته باشم؟ به تاراج بردن سرمایه مملکت؟ به ویران شدن دشت ها و مراتع؟ به نابودی منابع ؟ به کوچ نیروهای اجتماعی یا به بی انگیزگی ایشان؟ یک جای امید

بیشتر بخوانید
من هم می ترسم
من هم می ترسم

ما منتظر بهانه هایی هستیم تا با خودمان بگوییم حالمان خوب است. یا دست کم ادای این را در بیاوریم که حالمان بهتر است. مثلا بعد از باخت یک بر هیچ به اسپانیا یا آرژانتین می رقصیم و دور هم جمع  می شویم و مثلا

بیشتر بخوانید
خاطره بازی

از سر ده چند دقیقه ای پیاده باید میرفتی تا برسی به سر کوچه باریکی که صدای پای خاطره ها کم کم شنیده می شد. خیابونای ده آسفالت بود و کوچه ها خاکی. وارد کوچه که می شدی و دوسه تایی از خونه ها رو

بیشتر بخوانید
زندگی در جهانی دیگر

نمیدانم ولی شاید مشغول زندگی در جهان دیگری هستیم . جهانی که در شیشه عینکمان منعکس شده. همچنانکه گاهی سبز است، گاهی سیاه. و مدام و بی درنگ رنگ به رنگ می کند، روزگار مارا.
شاید صبح که برمی خیزیم، جهانمان فرق میکند با ظهر.

بیشتر بخوانید
مشورت – انتخاب – بطالت

نکته اینجاست که چه کسی گفته حتما مشورت گرفتن بهتر از نگرفتن است؟
اصلا چرا برای خیلی چیزها فارغ از شرایط و ذهنیت فرد، نسخه صادر میکنیم. مشورت خوب است، درس خواندن خوب است، دانشگاه خوب است، مدرک تحصیلی خوب است، مدرک کلاس خیاطی خوب

بیشتر بخوانید
این همه صدا در مغز من چه می کند؟

وارد مترو میشوم، صدای سرسام آور قطارها، صدای کر کننده جمعیت. صدای کر کننده ضمیر درون. صدای کر کننده هزار کوفت دیگر. همینطور که قدم بر میدارم به همه چیز فکر می کنم و به هیچ چیز. به اوضاع نامساعد روزگاری که برای خودم ساخته

بیشتر بخوانید
کافه زندگی – اول

عجب حکایتی است. گاهی دلت می خواهد دیوانه باشی، بزنی به در جهالت و گند بزنی به آینده. بی خیال گذشته.
گاهی دلت بی خود و بی دلیل گوشه کافه ای شلوغ می خواهد. آنجا که بنشینی و تماشا کنی و تماشا. آنقدر که بیرونت

بیشتر بخوانید
پالان نامه یا پایان نامه؟

پرده اول: بعد از چند وقت، سینی شام رو آوردم و نشستم روبروی تلوزیون. شبکه چهار بود. داشت از تقلب اعضای هیئت علمی وزارت بهداشت در مورد انتشار مقالات صحبت می کرد. آقای معاون وزیر می گفت: اعضای هیئت علمی نبوده اند و اصلا کم

بیشتر بخوانید
تهرانیه

سال هاست در تهران زنده گانی میکنم. از کودکی. پدر و مادرم اهل این شهر نیستند. من به خواست آنها اینجا متولد شدم. در تهران. این روز ها وقتی می گویند تهران، هر کس یاد چیزی می افتد. من حدس میزنم خیلی از تهران نشینان یاد

بیشتر بخوانید