ترنجستان - این روزهای که می گذرد، پس چرا نمی گذرد؟
ترنجستان – این روزها که می گذرد، پس چرا نمی گذرد؟

این روزها که می گذرد، مدام با خودم فکر می کنم پس چرا نمی گذرد؟

یادت هست؟ تو همیشه می پرسیدی مگر ما چه گناهی کرده ایم که اینجا به دنیا آمده ایم. و تو باهوش تر از همه هم سن و سال هایمان بودی. تو زودتر فهمیده بودی که هیچ چیز این حوالی با آدمیت نمی خواند.

بیشتر بخوانید
من هم می ترسم
من هم می ترسم

ما منتظر بهانه هایی هستیم تا با خودمان بگوییم حالمان خوب است. یا دست کم ادای این را در بیاوریم که حالمان بهتر است. مثلا بعد از باخت یک بر هیچ به اسپانیا یا آرژانتین می رقصیم و دور هم جمع  می شویم و مثلا خودمان را میگذاریم جای رقیب قوی و قدرمان و میگوییم: من از ایران می ترسم، من از ایران می ترسم.

راستش را بخواهید من هم می ترسم. وقتی بیشتر می ترسم که می شنوم زمان جنگ چه جوان هایی که از سر شعف، شور، عشق، اجبار و جوگیری رفته اند و با یک اختلاف نظر بین روسای خودی رفته اند زیر بمباران و فاتحه!

بیشتر بخوانید
چای نعنا

چای نعنا عنوان کتابی است نوشته منصور ضابطیان، از ماجراهای سفر او به مراکش. در این نوشتار تصمیم دارم کمی در مورد کتاب چای نعنا صحبت کنم.

بیشتر بخوانید
از کتاب

گاهی از کتاب هایی که می خوانیم زیاد می آموزیم، گاهی کمتر. گاهی حتی از کتاب هایی که نیمه کاره رهایشان می کنیم هم چند خطی در ذهنمان می ماند. گاهی کتاب هایی می خوانیم که بیشتر دوستشان داریم، گاهی اصلا به دلمان نمی نشیند و گاهی هم فقط بعضی جملاتشان را دوست داریم . شاید شما چندین دسته دیگر هم به ذهنتان برسد از کتاب هایی که خوانده اید. شاید بخواهید از زاویه دید دیگری نگاه کنید. مثلا به دسته بندی بر اساس کتاب های تخصصی و غیر تخصصی بپردازید.

اینجا قرار نیست در مورد کتاب دسته بندی های جدیدی ایجاد کنم. حتی نمی خواهم توصیه نامه ای بنویسم در باب خواندن یک کتاب خاص یا منبر بروم در باب کتاب خواندن، که علم بهتر است از ثروت.

بیشتر بخوانید
این سه روز و دو شب لعنتی- بخش اول

کیفش سنگین است. سنگین تر از همیشه. سه روز است که نخوابیده. سه روز و دو شب. صدای قدم هایش خسته به نظر می رسد. نمی داند کجاست. فقط راه می رود و برجایش بند نمی شود. یا راه می رود و یا سوار اتوبوس و مترو می شود تا بلکه جورش را بکشند. صدای قدم هایش در ازدحام جمعیت شنیده می شود. صورتش سه روز و دو شب است که شسته نشده. رد سیاهی ریمل همچون ملافه ای که از بند رخت آویزان شده باشد، زیر چشم هایش جا خشک کرده. سفیدی چشم هایش قرمز ترین روزهای عمرشان را تجربه می کنند. صدای قدم هایش در بین ازدحام جمعیت مترو شنیده می شود. مردم خیره خیره تماشایش می کنند. هیچ جای صورتش عادی نیست، درست مانند زندگی او در این ده سال، که یک روز عادی به خود ندیده. حساب این سه روز و دو شب لعنتی از بقیه جداست.

بعضی متلک نثارش می کنند و از کنارش رد می شوند.گوش هایش هم می شنود و هم نه. تو گویی سرش را سه روز و دوشب است که زیر آب نگه داشته و او هیچ تلاشی نمی کند برای رهایی. نگاه می کند و صبر می کند تا تمامش کنند. اما چرا تمام نمی شود؟ چرا هنوز صدای قدم های خودش را می شنود و هم صدای حباب های زیر آب را؟

بعضی حد می گذرانند و دستی به هیکلش می کشند، هلش می دهند و او تلو تلو می خورد. صدای قدم هایش به گوش می رسد. از میان جماعت عبور می کند، هیاهوی میدان هفت تیر، پله برقی و راهرو های طولانی مترو، صدای جماعت و سکوت خلسه زیر آب. در میانه راهروهای تو در تو، مردی دست به سویش دراز می کند و با صدای زمختش می گوید: “خواهرم کمک کن، الهی محتاج خلق نشی”. صدای مرد را می شنود. نگاهش می کند. گویی طلسم می شکند و بعد از سه روز و دوشب اشک در چشم هایش حلقه می زند. مقابل مرد می ایستد، چشم به دهانش می دوزد. صدای مرد مکررا به گوش هایش می رسد. راهش را ادامه می دهد و به مقصدی نامعلوم در راهروهای پیچ در پیچ گرانیت شده حرکت می کند. هر کجا می رود صدای مرد را می شنود، صدای کفش هایش و صدای حباب های آب.

پیر زن ترگل ورگلی از کنارش رد می شود، صدای زمخت همان مرد از لبهای ظریف و سرخاب شده پیر زن خارج می شود: خواهرم کمک کن. الهی محتاج خلق … .  صورتش را برمی گرداند. پسر بچه ای با تعجب نگاهش می کند وهیچ نمی گوید. لب های پسر به هم دوخته شده اند. صدای مرد از میان لب های دوخته شده پسرک هم شنیده می شود. خواهرم …

بیشتر بخوانید
فهم السوال، نصف الجواب

در دانشگاه معلمی داشتم که ورد زبانش تغییر یافته یک جمله معروف بود. می گفت: فهم ال سوال، نصف الجواب. یک بار به او گفتم عجب تغییری دادید به ضرب المثل. گفت: کدام ضرب المثل؟ برایش گفتم که وصف العیش، نصف العیش را می گویم دیگر. گفت تا حالا نشنیده بودم. با خودم گفتم پس از کجای ذهنت این هارمونی را بیرون کشیده ای؟
اما حرفش یادم ماند. حالا هرچه بیشتر جلو میروم احساس میکنم حرفش را بیشتر متوجه می شوم. ما خیلی اوقات سوال را نمیدانیم و دنبال جواب می گردیم. نمیدانیم که مردم چه می خواهند و نماینده ایشان می شویم. نمیدانیم مشکل لوله کشی ساختمان چیست و در پی ترمیمش بر می آییم.
بدترش این است که خیلی اوقات بدون اینکه سوالی داشته باشیم، به کلاس ها و دوره های مختلفی سرک میکشیم و امیدواریم از میان بحث ها و صفحات جزواتش معجزه ای پدیدار شود و همان که حق ماست نصیبمان شود. بدون آنکه سوالی داشته باشیم. احتمالا برای همین می گویند برای گذراندن دوره های مدیریتی، می بایست چند سال کار مدیریتی انجام داده باشی و یا حداقل چند سال کار کرده باشی.
بعدها در متمم هم خواندم که برای یادگیری یا باید سوال داشت. اگر هم سوالی نداری و به مبحثی علاقه مندی و مشغول برنامه ریزی جهت یادگیری آن مبحث هستی، برای خودت سوالی ایجاد کن تا گام های یادگیری را در پی جواب یک یا چند سوال طی کنی. و با خودم فکر می کنم که احتمالا بعد از آن باز سوال های دیگری در خلال درس ها و یادگیری ها پیش خواهد آمد که راه را روشن تر خواهد کرد.
حالا می خواهم اینجا سوال هایی بنویسم برای خودم. شاید همین سوال ها کمک کند تا در مسیری روشن تر به یادگیری مشغول شوم. شاید هم توانستم و جواب هایی که به ذهنم می رسد و یا جواب هایی که از خلال یادگیری نصیبم می شود را نوشتم. باید دید که چه پیش می آید. اما فعلا سوال هایی را خواهم نوشت.

بیشتر بخوانید
گستاخ یا جسور – انتخاب تو چیست؟

میدانی، همه چیز را می توان دسته بندی کرد، آدم را نیز. دسته بندی می کنیم تا راحت تر بشناسیم، راحت تر تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم . تا شاید مفید باشد. حالا می خواهم آدم ها را دسته بندی کنم، به دو گروه. گروهی گستاخند!  من دوستی دارم که سالهاست می شناسمش و دوستش دارم و دوستم دارد.

اما او گستاخ است، آنقدر که خود را فراموش می کند .گرچه به نظر می آید دایی جان ناپلئون را نخوانده و فیلمش را نیز ندیده (آخر اصلا حال انتخاب فیلم را هم ندارد!) اما به کمال معنا دایی جان است.

بیشتر بخوانید
خاطره بازی

از سر ده چند دقیقه ای پیاده باید میرفتی تا برسی به سر کوچه باریکی که صدای پای خاطره ها کم کم شنیده می شد. خیابونای ده آسفالت بود و کوچه ها خاکی. وارد کوچه که می شدی و دوسه تایی از خونه ها رو باید رد میکردی تا برسی به یه سه راهی. روبروت انتهای کوچه یه در آهنی قرمز رنگ اغلب نیمه باز بود و می تونستی وجنات جناب گاو همسایه رو از میانه در تماشا کنی. از سه راهی که به راست می پیچیدی کم کم صدای پای خاطره ها بلندتر می شد. کف کوچه خاکی بود و سنگلاخ. از چپ کوچه یه جوب رد می شد و راه خودشو پیدا می کرد به سمت راست کوچه و از زیر دیوار همسایه خودشو می رسوند به پایین دست ده. به قول بابا صدای هَرهَر آب حالی به گوشت میداد. روی جوبو نصفه و نیمه پوشونده بودن.

بیشتر بخوانید
زندگی در جهانی دیگر

نمیدانم ولی شاید مشغول زندگی در جهان دیگری هستیم . جهانی که در شیشه عینکمان منعکس شده. همچنانکه گاهی سبز است، گاهی سیاه. و مدام و بی درنگ رنگ به رنگ می کند، روزگار مارا.

شاید صبح که برمی خیزیم، جهانمان فرق میکند با ظهر. از کجا معلوم که ما نیمه شب وقتی برمیگردیم به همان رخت خوابی که صبح از ان بیرون کشیدنمان، ما همانیم که صبح بودیم؟ وصبح فرداو صبح بعدش و بعدش و بعدش.

بیشتر بخوانید
مشورت – انتخاب – بطالت
نکته اینجاست که چه کسی گفته حتما مشورت گرفتن بهتر از نگرفتن است؟

اصلا چرا برای خیلی چیزها فارغ از شرایط و ذهنیت فرد، نسخه صادر میکنیم. مشورت خوب است، درس خواندن خوب است، دانشگاه خوب است، مدرک تحصیلی خوب است، مدرک کلاس خیاطی خوب است، مدرک کوفت و زهر مار خوب است. البته فراموش نکنیم که مدرک هر چه که نباشد باز هم مدرکی است که باز هم ثابت میکند من چقدر احمق بوده ام و این کار را تا آخر ادامه داده ام – و این خوب است چون همگان متوجه درجه حماقت من می شوند و جامعه بدون هیچ دردسری متوجه اصل ماجرای حماقت من می شود.

به همین مبناست که به عقیده بنده می شود آدم ها را اول خیابان انقلاب به صف کرد و مدارک سرکاریشان را وزن کرد و هرکه وزن مدرکش بیشتر بود، به او مدرکی بدهیم و در آن مدرک درجه حماقت فرد را بالاتر صادر کنیم. به این صورت جامعه هم پالایشی می شود و امثال من که هیچ دردی نداشته اند و پی درمان افتاده اند دوزاریشان جا می افتد که هر چه زودتر به دکتر مراجعه کنند. (راستی مدرک دکتر را کجای دلم بگذارم!)

بیشتر بخوانید