فروش نَده

تو جاده بعد از یه پیچ دیدم کنار جاده دارن ظروف سفالی میفروشن. از این مثلا فروش گاه های کنار جاده که یک قدم با دست فروش فاصله دارن.

بعد از حدود سی چهل متر فرهاد تونست ماشین رو هدایت کنه به کنار جاده و بعد ازکلی بدبختی و دنده عقب رسیدیم به نزدیکی های فروش گاه. من و لیلان تندی از ماشین پیاده شدیم و دویدیم سمت قسمت کاسه های سفالی و ظرف مورد نظر روپیدا کردیم و بعد از گشتن بین ظروفی که هر کدام یک قسمت لب پر داشت دوتا کاسه کوچیک که مشکلات کمتری داشت رو انتخاب کردیم.

بیشتر بخوانید
این همه صدا در مغز من چه می کند؟

وارد مترو میشوم، صدای سرسام آور قطارها، صدای کر کننده جمعیت. صدای کر کننده ضمیر درون. صدای کر کننده هزار کوفت دیگر. همینطور که قدم بر میدارم به همه چیز فکر می کنم و به هیچ چیز. به اوضاع نامساعد روزگاری که برای خودم ساخته ام، به اوضاع نامساعد تر روزگاری که ساخته شده.

بیشتر بخوانید
کافه زندگی – اول

عجب حکایتی است. گاهی دلت می خواهد دیوانه باشی، بزنی به در جهالت و گند بزنی به آینده. بی خیال گذشته.

گاهی دلت بی خود و بی دلیل گوشه کافه ای شلوغ می خواهد. آنجا که بنشینی و تماشا کنی و تماشا. آنقدر که بیرونت کنند از کافه.

خدا را چه دیدی، از کافه دنیا که بیرونت کردند، شاید زندگی همانجا باشد. آنجا که بی خیال از آبرو، بی خیال گذشته و بی خیال هر مزخرف دیگری می شوی. و لبخند می زنی به استقبال این اتفاق. آنجا تو می مانی و خودت!

بیشتر بخوانید
سرآغاز سفر

سفر ها با لحظه ای آغاز می شوند،آنجا که فکرش را هم نمی کنی. سفرهایی که سلام نکرده ناگهان سر در می آورند از سفره زندگی ات. تو را تغییر می دهند و ناگهان ناگزیر می شوند. آنوقت تو می مانی و دنیایی تهی از اختیار! تو می مانی و تصمیمی برای آنچه پیش تر به تو اجبار شده – و شاید هم پیش تر خودت ناخودآگاه انتخابش کرده ای.

بیشتر بخوانید

پالان نامه یا پایان نامه؟

پرده اول: بعد از چند وقت، سینی شام رو آوردم و نشستم روبروی تلوزیون. شبکه چهار بود. داشت از تقلب اعضای هیئت علمی وزارت بهداشت در مورد انتشار مقالات صحبت می کرد. آقای معاون وزیر می گفت: اعضای هیئت علمی نبوده اند و اصلا کم بودن و کی بود کی بود من نبودم! راست می گفت. ما خیلی خوبیم خب. مگر نمی دانید که ما چقدر خوبیم. ما کلی دکتر هستیم که در این سرزمین ویران به اشتباه روزگار، اسیر شده ایم. لحظه ای گمان نکنید که اینجا را ما ویران کرده ایم ! به خودتان گمان اشتباه راه ندهید. ما همه خوبیم. کلی دکتر داریم در این مملکت.

بیشتر بخوانید
تهرانیه

سال هاست در تهران زنده گانی میکنم. از کودکی. پدر و مادرم اهل این شهر نیستند. من به خواست آنها اینجا متولد شدم. در تهران. این روز ها وقتی می گویند تهران، هر کس یاد چیزی می افتد. من حدس میزنم خیلی از تهران نشینان یاد دود بیفتند. به خصوص اگر این سوالتان را در فصل زمستان پرسیده باشید. به هر صورت، تهران شهر هزارتویی است. اگر اینجا گذر نکرده باشید باورتان نمی شود. باور کنید این شهر هزار توست و حتی بیشتر. و من تصمیم گرفته ام اینجا بیشتراز این شهر بنویسم.

بیشتر بخوانید