آینه روبرو
ماجرای آینه روبرو، دخترک و مرد انجیر فروش

چهارراه ولیعصر سوار مترو می شوم. مطابق خیلی اوقات گوش هایم را  پر می کنم از صدایی یا نوایی.
“درون آینه روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی.”
و من نگاه می کنم. به آنچه می گذرد و آنچه می ماند.
بیشتر بخوانید

یک گفتگوی درونی کوتاه

پرسید چرا اینهمه بی انگیزگی؟ چرا این همه بدبینی؟
گفتم به کجای این روزها امید داشته باشم؟ به تاراج بردن سرمایه مملکت؟ به ویران شدن دشت ها و مراتع؟ به نابودی منابع ؟ به کوچ نیروهای اجتماعی یا به بی انگیزگی ایشان؟ یک جای امید

بیشتر بخوانید
این سه روز و دو شب لعنتی- بخش اول

کیفش سنگین است. سنگین تر از همیشه. سه روز است که نخوابیده. سه روز و دو شب. صدای قدم هایش خسته به نظر می رسد. نمی داند کجاست. فقط راه می رود و برجایش بند نمی شود. یا راه می رود و یا سوار اتوبوس

بیشتر بخوانید
تهرانیه

سال هاست در تهران زنده گانی میکنم. از کودکی. پدر و مادرم اهل این شهر نیستند. من به خواست آنها اینجا متولد شدم. در تهران. این روز ها وقتی می گویند تهران، هر کس یاد چیزی می افتد. من حدس میزنم خیلی از تهران نشینان یاد

بیشتر بخوانید