آینه روبرو
ماجرای آینه روبرو، دخترک و مرد انجیر فروش

چهارراه ولیعصر سوار مترو می شوم. مطابق خیلی اوقات گوش هایم را  پر می کنم از صدایی یا نوایی.
“درون آینه روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی.”
و من نگاه می کنم. به آنچه می گذرد و آنچه می ماند.
بیشتر بخوانید

این سه روز و دو شب لعنتی- بخش اول

کیفش سنگین است. سنگین تر از همیشه. سه روز است که نخوابیده. سه روز و دو شب. صدای قدم هایش خسته به نظر می رسد. نمی داند کجاست. فقط راه می رود و برجایش بند نمی شود. یا راه می رود و یا سوار اتوبوس

بیشتر بخوانید