کافه زندگی – اول

عجب حکایتی است. گاهی دلت می خواهد دیوانه باشی، بزنی به در جهالت و گند بزنی به آینده. بی خیال گذشته.
گاهی دلت بی خود و بی دلیل گوشه کافه ای شلوغ می خواهد. آنجا که بنشینی و تماشا کنی و تماشا. آنقدر که بیرونت

بیشتر بخوانید